تاریخ انتشار خبر: 19 فروردين 1394 - ساعت 08:16:09
جوانی

جوانی

«جوانی» تصویر تمام‌عیاری از جوانی انسان است. همان جنون و شورمندی، همان اشتیاق خطر کردن، همان هیچ انگاشتن موانع عظیم که در هر جوانی، معرّف جوانی اوست، در این تابلوی مختصر با رنگ های نیلی و لاجوردی و زرّین نقّاشی شده و از لابه لای خطوط دریا و آفتاب و باد و آتش ما را به تماشای خود می خوانند.

جوانی
نویسنده: جوزف کنراد
مترجم: لیلا حسین نژاد
ناشر: روزگار نو، چاپ اول، ۱۳۹۲
۸۰ صفحه، ۴۵۰۰ تومان

*****
اگر «دریا» کهن الگوی زندگی باشد -که هست- ، آنگاه تصویر کشتی سالخورده-ای که چندهزار کیلومتر در این پهنه ی بی انتها می راند تا باری را به مقصد برساند (که ازقضا سوزاندنی است و گرمی آفریدنی)، یادآور کدام دوره از دوره های حیات آدمی می تواند بود؟

جوزف کنراد در کتاب «جوانی» این تصویر خیال انگیز و چه‌بسا هولناک را مایه ی اصلی خلق اثری قرار داده که در عین ایجاز و اختصار، همه ی عناصر یک داستان کامل را در بردارد: چند دوست که همگی در سال های میانی عمر خود هستند، در یک شب نشینی دل به خاطره ای می سپارند که یکی شان از اوّلین سفرش، مهم ترین سفرش، سفر «جوانی»اش در آستین دارد.

سفر با همان کشتی سالخورده، با انبوه زغال‌سنگی که در دلش انبار کرده اند، به‌سوی شرق، شرق افسانه ای. و اینجاست که سالخوردگی و سنگینی کشتی در تضاد با اصلی ترین ویژگی های جوانی، محملی می شود برای روایت سبکی، سبک‌باری و نیرومندی که آدمی در جوانی در خود حس می کند. مصائبی که بر «جودا» -کشتی سالخورده با آن شعار غریب که بر بدنه اش حک کرده اند: یا انجام بده یا بمیر!- می رود، همه هم چون بهانه هایی برای بیرون کشیدن عصاره ی هستی از راوی سفر ظهور می کنند. هر بار «یا انجام بده یا بمیر» جوانی راوی را به مبارزه می-طلبد. جوانی ای که هر بار زنده از مصاف بیرون می آید تا آن روز که زندگی را -که با چنگ و دندان از لای انگشت های مرگ بیرون کشیده- روی شانه های خسته ی مغرورش به ساحل غربی سرزمین شرقی می رساند:

«... نیازی نیست به شما بگویم که پرسه زدن به این طرف و آن طرف در یک قایق روباز و بی‌سرپناه یعنی چه. روزها و شب های آرام را به یاد می آورم که پارو می زدیم و به نظر می رسید که قایق هنوز ایستاده باشد، گویی در میان دایره ی خط افق دریا افسون شده بود. گرما را به خاطر می آورم، سیل باد و بارانی که برای زندگی باارزش در برابرش مقاومت می کردیم (امّا خمره هایمان را پر می-کرد.) شانزده ساعت پاروزنی بی وقفه با دهانی خشک هم چون خاکستر را روی دریای شکافته برای حفظ اوّلین فرماندهی ام به یاد می آورم. تا آن موقع نمی-دانستم که چه انسان خوب و قابلی هستم. صورت های گودرفته و چروکیده را به یاد می آورم، قیافه های افسرده و محزون دو مرد قایقم را، و جوانی ام را به یاد می‌آورم و احساسی را که دیگر هرگز باز نخواهد گشت، این احساس که من می توانم برای همیشه دوام بیاورم، بیش تر از دریا، زمین و همه ی انسان ها زنده بمانم. احساس فریبنده ای که ما را به شادی، به خطر، به عشق، به تلاش بیهوده، به مرگ، فرامی‌خواند. محکومیت فاتحانه ی قدرت، گرمای زندگی در مشتی از گردوغبار، گرمی و محبّت قلب که با گذشت هر سال تیره تر، سردتر، کم تر می شود و به پایان می رسد -خیلی زود، خیلی زود- قبل از خود زندگی.»

«جوانی» تصویر تمام‌عیاری از جوانی انسان است. همان جنون و شورمندی، همان اشتیاق خطر کردن، همان هیچ انگاشتن موانع عظیم که در هر جوانی، معرّف جوانی اوست، در این تابلوی مختصر با رنگ های نیلی و لاجوردی و زرّین نقّاشی شده و از لابه لای خطوط دریا و آفتاب و باد و آتش ما را به تماشای خود می خوانند.

برگردان فارسی این اثر امّا کاستی هایی دارد. فقدان ویرایشی درخور متن فاخر اصلی خواننده را می آزارد. حیف داستان به این خوبی نیست که به ویراستگی‌اش بی اعتنایی شود؟

به نقل از الف

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]