تاریخ انتشار خبر: 02 مهر 1392 - ساعت 07:37:06
معرفی و نقد آنک آن یتیم نظرکرده

معرفی و نقد آنک آن یتیم نظرکرده

كتاب «آنك آن يتيم نظر كرده»،‌از نظر منابع،‌ كتابي است كه به نظر مي‌رسد نويسنده كار زيادي روي آن كرده است. يعني منابع زيادي را مورد مطالعه قرار داده؛‌ و بعضي از وقايعي را كه ذكر مي‌كند، وقايعي است كه جزء وقايع دم‌دستي و ساده نيست. بنابراين، از اين نظر، امتياز خوبي دارد.

محمدرضا سرشار (نویسنده كتاب)-

فكر نوشتن از سرزمین نور از سال 1359 در ذهن من افتاد. اولین موجبش این بود كه می‌‌دیدم هیچ كتاب داستانی ارزشمندی در مورد زندگی پیامبر(ص) برای نوجوانان ما منتشر نشده است.

دوم اینكه میدانستم كه اگر چنین كاری صورت بگیرد، در نگاه نوجوانان خواننده‌ی این اثر به پیامبر و احساس آنان نسبت به دین‌‌شان، یك تحول اساسی مثبت به وجود خواهد آمد. ضمن آنكه زندگی پیامبر ما آنقدر پر حادثه و پركشش است كه جدا از جنبه‌ی الهی و دینی آن، به خودی خود، می‌‌تواند موضوع یك داستان بسیار جذاب و پرهیجان باشد. به شرط آنكه این موضوع، در دست یك نویسنده، به معنی درست كلمه، قرار بگیرد. و البته، طمعِ بردن ثواب و اجرا آخرتی نیز، در این كار بی‌‌تاثیر نبود.

بار اولی كه نوشتن این مجموعه را شروع كردم، سال 1359 یا 1360 بود. دو مجلد آن را هم نوشتم و برای انتشار به كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان دادم. این دو مجلد، برای چاپ در آنجا به تصویب رسیدند. اما وقتی خوب فكر كردم، دیدم برای ادامه‌ی كار و نوشتن مجلدهای بعدی آن نیاز به فرصت و مطالعات بیشتری دارم. بنابراین، با آنكه صرف‌‌نظر كردن از پیشنهاد بسیار وسوسه‌‌انگیز چاپ آن دو مجلد تصویب شده در كانون،‌‌ برایم چندان هم آسان نبود، به حرمت نام پیامبر (ص) و اهمیت موضوع، هر طور كه بود بر این وسوسه غالب شدم و از كانون خواستم كه دست نگه دارد و آن دو مجلد را چاپ نكند.

اما متاسفانه تا سال 1366، توفیق ادامه‌ی كار را پیدا نكردم. در این سال، تركیبی از همان دو مجلد نوشته شده در سال 1359 یا 1360 را با نثر و ساختمانی جدید در یك مجلد، به نام «یثرب، شهر یادها و یادگارها» نوشتم؛ كه در سال 1367 منتشر شد. اما باز هم گرفتاری‌‌های شغلی و زندگی، ترس از دشواری‌‌ها و اهمیت كار، باعث شد كه نتوانم مجلدهای بعدی این مجموعه را آماده و منتشر كنم. تا آنكه در سال 1372 بعد از صحبتی كه با دوستم آقای محمد ميركيانی، در مورد تهیه یك برنامه‌ی نمایشی رادیویی راجع به زندگی پیامبر(ص) كردیم، دنباله كار را گرفتم. حاصل این قول و قرار، نوشتن 77 برنامه‌ی نیم ساعته‌ی روایتِ نمایش رادیویی در این مورد، زیر عنوان «از سرزمین نور» بود. كه همین‌‌ها هم تبدیل به چهارده مجلد كتاب‌‌های «از سرزمین نور» شد.

البته، این مجموعه را من اول به صورت كتاب و به نیت چاپ شدن می‌‌نوشتم، و بعد آن را به صورت یك متن رادیویی تنظیم می‌‌كردم. همچنین این كار، كاملا پیوسته نوشته نشد. یعنی وقتی 44 برنامه رادیویی (دوازده مجلد از این مجموعه) نوشته شد، تا مدتی نتوانستم كار را ادامه دهم. (تقریبا یك سالی فاصله افتاد) بعد هم كه 33 برنامه دیگر را نوشتم، كه دو مجلد آخری این مجموعه شد، باز كار متوقف ماند و این برمی‌‌گردد به سال 1375. یكی از انتقادهایی كه به من [در مورد مجموعه‌ی از سرزمین نور] وارد شد، انتقاد رهبر معظم انقلاب به نثر كتاب بود. ایشان فرموده بودند نثر كتاب، نثر خوبی است اما برای گروه سنی كودك و نوجوان، نثر فاخری است. بعد از آن دیگر اصلا نتوانستم كار را ادامه دهم تا امروز. یعنی داستان، در سال پنجم بعثت متوقف مانده است و توفیق ادامه‌ی آن را پیدا نكرده‌ام. حتی به رادیو هم گفتم كه كسی دیگر را به جای من پیدا كنند تا لااقل برنامه‌ی رادیویی آن تعطیل نشود. آنها بعد از مدتها چانه زدن و ابراز نگرانی، سرانجام با دلخوری تن به این كار دادند. به طوری كه الان یك سالی است برنامه رادیویی آن، به قلم یكی دیگر از نویسندگان ادبیات كودك و نوجوان منتشر می‌‌شود. روزی كه كار را متوقف كردم به دو دلیل بود؛ اول، انجام یك كار لازم شخصی، كه سالها به دلیل‌‌های مختلف آن را به عقب انداخته بودم و دیگر داشت دیر می‌‌شد. دوم، احساس خستگی و نیاز به استراحت؛ به خصوص كه مایل بودم فشار رادیو پشت سرم نباشد كه مجبور باشم در یك زمان معین، كار را تمام كنم.

امروز آن كار شخصی انجام شده است. در حالی كه می‌‌بینم اگر در آن زمان انجام نمی‌‌شد شاید نه تنها دیر نمی‌‌شد، بلكه امسال شرایط بسیار مناسب‌‌تری برای انجام كار فراهم است. یعنی به عبارت دیگر، من با دست خودم باعث از دست رفتن یك شرایط بهتر برای خودم شده‌‌ام. در مورد دوم هم، شاید آن خستگی برطرف شده باشد، اما دیگر آن وقت‌‌های باز و گسترده و پیوسته، و آن شرایط مناسب گذشته، برای ادامه كار فراهم نیست و شاید تا چند سال دیگر هم فراهم نشود این است كه كارم شده است حسرت خوردن بر توفیق از دست رفته و دعا برای به دست آمدن آن توفیق. گاهی هم ته دلم نگران می‌‌شوم كه نكند ناسپاسی كرده‌‌ام، كه آن توفیق از من گرفته شده است. و از خداوند طلب بخشش می‌‌كنم.

من فكر می‌‌‌‌كنم توجه به كتاب «آنك آن یتیم نظركرده» نه به خاطر خود اثر بوده و نه به خاطر نویسنده اثر، بلكه صاحب اثر یعنی وجود پیامبر(ص) باعث شده در این سال به این كتاب توجه شود.... برنامه رادیویی «از سرزمین نور» كه براساس این كتاب تهیه می‌‌شد به طور مستقیم با استقبال مردم روبه‌‌رو می‌‌شد. مردم تماس می‌‌گرفتند و می‌‌گفتند كه آدم‌‌ها و حوادث داستان را در هنگام روایت داستان می‌‌بینند. و این باعث شده بود مخاطبان با این برنامه و این اثر ارتباط برقرار كنند. وقتی تماس‌‌های مردم را می‌‌شنیدم حس می‌‌كردم آرزوی من برآورده شده است. دغدغه‌ی نوشتن راجع به رسول اكرم (ص) اولین بار در سال 1358 در من به وجود آمد. چندین علت هم داشت، كه مهمترین آنها رمانی بود كه من در دوره‌ی نوجوانی درباره‌ی زندگی رسول اكرم(ص) خوانده بودم. البته این كتاب به لحاظ سندیت چندان مورد قبول علمای شیعه نبوده؛ ولی به این دلیل كه خیلی به شخصیت پیامبر نزدیك شده بود، روی من اثر گذاشت.

نتیجه‌ی این مطالعه، احساس قرابت و عشق عمیق‌‌تر به پیامبر اكرم (ص) بود. بعدها هر داستانی را تجزیه و تحلیل كردم. دیدم هیچ كتابی به آن معنی نتوانسته زندگی ایشان را به نحو مطلوبی برای گروه سنی كودك و نوجوان بكشد. همان موقع با خودم قرار گذاشتم روزی كه به اشرافی كافی در داستا‌‌ن‌‌نویسی رسیدم، اهتمامم را در مورد معرفی پیامبر اكرم(ص) در قالب داستان به خرج دهم. یكی از انتقادهایی كه به من [در مورد مجموعه‌ی از سرزمین نور] وارد شد، انتقاد رهبر معظم انقلاب به نثر كتاب بود. ایشان فرموده بودند نثر كتاب، نثر خوبی است اما برای گروه سنی كودك و نوجوان، نثر فاخری است. حتی برخی مربیان كانون پرورش فكری بعد از چاپ كتاب در نامه‌‌‌‌ای این انتقاد را به من كردند. من هم سعی كردم در بازنویسی‌‌های بعدی نثر كتاب را اصلاح كنم و كمی آن را ساده‌‌‌‌تر كنم.

لحن در داستان، مثل موزیك متن در فیلم و تقریبا موسیقی در ترانه است. همچنین، لحن یكی از عناصر مهم در فضاسازی داستان، به خصوص داستان‌‌های تاریخی و غیر این زمانی است. لحن می‌‌تواند به سرعت در نوع داستان شاعرانه، جدی، طنزآمیز و... را هم به خواننده معرفی كند. من در مجموعه پانزده جلدی «از سرزمین نور» به این عنصر مهم داستانی تاكید و توجه داشته‌‌ام. اگر دقت كنید می‌‌بینید كه ضرباهنگ جملات و عبارات، حتی به تناسب نوع صحنه و حالات قهرمانان اصلی تغییر می‌‌كند؛ و تابعی از آنها و در خدمت القای هر چه بیشترشان است.

 

 

-----------

 

 

نشست نقد و بررسی کتاب «آنک آن یتیم نظر کرده» نوشته «محمدرضا سرشار» با حضور نویسنده و برخی از کارشناسان ادبی در فرهنگسرای قرآن برگزار شد.

کامران شرف‌شاهی که مجری این مراسم بود از سرشار پرسید: برخی در غرب زندگی پیامبران را در قالب رمان نوشتند و هیچ خط قرمزی را لحاظ نکردند؛ مثل رمان «مسیح باز مصلوب» نوشته «نیکوس کازانتزاکیس» که این جریان تا کتاب «آیات شیطانی» ادامه یافت. امروز در برابر این هجمه چه می‌توان کرد؟ که محمدرضا سرشار گفت: غرب از رنسانس به بعد دین را حذف کرد و رابطه انسان و خدا را به یک رابطه خصوصی تقلیل داد؛ مثل همین «کازانتزاکیس» که خدا نبخشدش. دیگران بعد از او هم پیامبران را به استهزا گرفتند؛ مثلا حضرت مسیح را با کروات و شلوار جین در خیابان‌های امروز پاریس نشان دادند.
وی با اشاره به اهانت‌های صریح «کسروی» به مقدسات اظهار داشت: «صادق هدایت» هم این اهانت‌ها را می‌کند؛ با این تفاوت که حرف‌هایش را در لفافه می‌زند. اهاناتی که هدایت به حضرت علی (ع) و پیامبر اسلام (ص) و دیگر پیامبران می‌کند دست کمی از کسروی ندارد و در حد سلمان رشدی است.

قصه‌گوی سال‌های پیش ظهرهای جمعه رادیو درباره کتاب «آنک آن یتم نظرکرده» بیان داشت: اگر در داستان امروز به عوامل درونی شخصیت پرداخته نشود، دیگر داستان نیست و پرداختن به عوامل درونی شخصیت خیلی سخت است.
به گفته سرشار این جزو خوشبختی‌های اسلام است که مورخان صدر اسلام تمام جزئیات پیامبر را ثبت کردند؛ حتی رنگ کفش پیامبر، طرز شانه کردن محاسن ایشان و جزئیات دیگر مشخص است. بیان چنین جزئیاتی در مورد حضرت علی هم وجود دارد، ولی کمتر از پیامبر و هرچه به آخرین امامان نزدیکتر می‌شویم، توصیف این جزئیات کمتر می‌شود.

وی درباره زاویه دید در نگارش این کتاب تأکید کرد: من آمدم یک زاویه دید خاص را بکار ببرم که خودم اسم آن را زاویه دید ترکیبی یا تلفیقی می‌گذارم؛ بدین صورت که داستان از زبان افراد زیادی روایت می‌شود و هر جا که روایت کم است، نویسنده به‌عنوان ملات روایت را در دست می‌گیرد تا روایت‌های دیگر را به هم وصل کند.
سرشار تاکید کرد: ما می‌توانیم آنجاها که تاریخ سکوت کرده وارد شویم و من سعی کردم طوری از این روایت تلفیقی استفاده کنم که خواننده متوجه جهش نشود. با این حال من خودم از تخیل زیاد استفاده کردم، ولی سعی کردم حریم‌ها را نشکنم.
این نویسنده درباره خط قرمزها در مورد شخصیت پردازی ائمه و پیامبران گفت: ما درباره همه تاریخ تقدس نداریم و این تقدس فقط درباره پیامبر وجود دارد. پس درباره دیگر شخصیت‌ها سعی کردم تخیل کنم.

محمدرضا سرشار با اشاره به برنامه رادیویی «قصه راه خورشید» و ذکر خاطره ای از مقام معظم رهبری گفت: چون به این چیزها افتخار می‌کنم خاطره‌ای از مقام معظم رهبری ذکر می‌کنم. ایشان می‌فرمودند: من کسی نیستم که زندگی حضرت رسول(ص) را ندانم، ولی وقتی این برنامه را گوش می‌کردم احساس می‌کردم زندگی حضرت رسول(ص) را دارم می‌بینم.
به عقیده سرشار اثر هنری، کاری می‌کند که آدم ببیند، ولی تاریخ فقط باعث می‌شود آدم بشنود و این دیدن نکته‌ای بود که بسیاری درباره کتاب «آنک آن یتیم نظر کرده» اتفاق نظر داشتند.

سرشار با انتقاد از برخی مسئولان فرهنگی که به اسم اسلام در رأس کارند اظهار داشت: برخی از این مسئولان فرهنگی خیال می‌کنند چادر برای خانم‌ها و ریش برای آقایان بد است. ما اگر ریشمان را سال‌ها قبل می‌تراشیدیم الان در بهترین کشورهای غربی جایگاه داشتیم ولی گناه ما این است که داریم از دین دفاع می‌کنیم و من گاهی برای اینکه بخواهم خودم را بشناسانم باید خودستایی کنم تا آنها بفهمند من چه کسی هستم.

این نویسنده درباره فروش کتابش بیان داشت: «آنک آن یتم نظرکرده» پس از سال‌ها انتشار و کسب جوایز متعدد و تأیید بالاترین مرجع کشور در کل حدود 12 تا 13 هزار تیراژ داشته است و پرسش این است که نویسنده با چه انگیزه‌ای باید بنشیند و وقت بگذارد و بنویسد.

سرشار با بیان اینکه برای نگارش کتاب درباره «شعب» با «رسول جعفریان» مشورت کرده است، در مورد نثر کتاب گفت: خیلی‌ها گفتند نثر کتاب سخت است، اما نثر اولیه را که کانون پرورش فکری چاپ کرد اگر ببینید خیلی سخت‌‌تر است و خیلی هم تأسف خوردم که مجبور شدم آن را ساده کنم. ولی باید قبول کنیم که قسمتی از فضا‌سازی و آوردن آن حالت باستانی به‌خاطر نثر کتاب است.
وی با ذکر خاطره دیگری از مقام معظم رهبری درباره برنامه رادیویی «قصه راه خورشید» گفت: ایشان می‌فرمودند من آدم سخت‌گیری هستم ولی هر چه به این برنامه گوش دادم نتوانستم که اشکالی از آن بگیرم.

سرشار با انتقاد از وضعیت توزیع کتاب توسط انتشاراتی‌ها اظهار داشت: ناشران هنوز بعد از سی سال پخش و توزیع را یاد نگرفته‌اند؛ نه تلاشی برای تبلیغات و نه تلاشی برای توزیع می‌کنند و حتی مبادله کتاب بین ناشران ما وجود ندارد.
وی خاطرنشان کرد: توزیع کتاب ما نویسندگان مذهبی خیلی بد است و به‌جز انتشارات سوره مهر که در این چند سال خود را بالا کشید ناشران دیگر در این زمینه کم کار هستند و کتاب‌های ما حتی در میدان انقلاب هم به‌سختی پیدا می‌شود.
محمد علی گودینی نویسنده و منتقد ادبیات دفاع مقدس که در مجلس حاضر بود پشت تریبون رفت و درباره کتاب«آنک آن یتیم نظرکرده» گفت: ما راجع به پیامبر داستان‌هایی شنیده و خوانده بودیم، ولی این کتاب مثل فیلم از مقابل چشمانم عبور کرد و فضاسازی‌های آن به‌خصوص از شهر مکه در ذهنم مانده است.
وی دو گروه مخاطب را برای این کتاب برشمرد و تصریح کرد: گروه اول مخاطبان حرفه‌ای هستند که برداشتی از این کتاب دارند و گروه دوم مخاطبان اهل قرآن و احادیث هستند که برداشت دیگری دارند. گروه دوم وقتی رمان را می‌خوانند آن را می‌بینند ولی برای گروه اول اینطور نیست.
این جلسه با پرسش و پاسخ پایان یافت.

 

--------

 

كتابي را كه امروز قرار است راجع به آن صحبت كنيم، «‌آنك آن يتيم نظر كرده»، ‌نوشته آقاي محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)است؛ كه مجلد اول آن در قطع رقعي، با 302 صفحه، ‌توسط انتشارات آستان قدس رضوي (به‌نشر) در سال 1381 در تيراژ 2200 نسخه، چاپ اول شده است.‌1

 

اين كتاب، آن‌جور كه در صفحه اولش مشاهده مي‌شود،‌ عنوان رمان به خودش گرفته؛ داخل پرانتز هم توضيح داده شده است كه «پيامبر، از تولد تا بعثت.»

 

اول توضيحي راجع به كتاب و خلاصه‌اي از آنچه كه در آن آمده است بدهيم، و بعد وارد بررسي‌اش شويم: كتاب از اينجا آغاز مي‌شد كه عبدالمطلب در خواب مي‌بيند كه بهش فرمان داده مي شود كه چاه زمزم را حفر كند؛ و او دنبالِ نشانه‌اي براي پيداكردن محل زمزم مي‌گردد. نشانه‌هايي به او گفته مي‌شود؛‌ و بعد از اينكه از خواب بيدار مي‌شود، همراه با پسر سيزده ـ چهارده ساله‌اش، حارث، عازم حرم مي‌شود. در اطراف كعبه،‌محلي را كه در خواب نشانه داده شده بود مي‌كنند؛ و نهايتاً، بعد از اينكه مقدار زيادي پايين مي‌روند ـ قبل از اينكه به آب برسند ـ قريشيان مي‌آيند و متعرض عبدالمطلب مي‌شوند، و مي‌خواهند كه او اين كار را نكند. بعد با هم قرار مي‌گذارند پيش كاهني بِروند و داوري او را بپذيرند. اين كاهن در خارج از سرزمين مكه است. تعدادي از قريشيان همراه با عبدالمطلب راهي مي‌شوند.

 

 در مسير، راه را گم مي‌كنند و تا سرحد مرگ پيش مي‌روند. از ادامه زندگي نااميد مي‌شوند. اما عبدالمطلب به آنها توصيه مي‌كند همچنان اميدوار باشند؛ و مجدداً حركت مي‌كنند. بعد از اينكه نجات پيدا مي‌كنند اين استنباط َدرِشان ايجاد مي‌شود كه اين كاري كه كرده‌اند باعث اين ماجرا شده است. اين است كه از عبدالمطلب مي‌خواهند كه از آنها بگذرد؛ و اجازه مي‌دهند كه او به حفر چاه ادامه بدهد.

 

در مسير حفر چاه،‌عبدالمطلب به گنجي مي‌رسد. قريشيان مي‌گويند اين گنج متعلق به همة ماست. بعد تصميم مي‌گيرند كه به قيد قرعه مشخص كنند كه هر قسمتي از اين گنج به كه برسد. قرعه مي‌اندازند؛‌ و آن بخشي را كه به نام عبدالمطلب درمي‌آيد، عبدالمطلب به كعبه مي‌بخشد. در واقع، بخشندگي عبدالمطلب، از اينجا مطرح مي‌شود.

 

نكتة ديگري كه وجود دارد اشاراتي است كه در اين بخش، به اهميت داشتن پسران براي افراد مي‌شود؛ و اينكه عبدالمطلب آرزوي داشتن پسران زيادي داشته، تا به قوّت آنها مورد تعرض قوم قرار نگيرد. و وقتي كه سالها بعد، اين آرزويش برآورده مي‌شود، طبق آن عهدي كه با خدا بسته بوده است، تصميم مي‌گيرد كه يكي از پسرانش را قرباني كند. عزيزترين پسرش، كه عبدالله بوده، به قيد قرعه، اسمش درمي‌آيد. وقتي براي قرباني كردن عبدالله مي‌رود، او را از اين‌كار باز مي‌دارند و به او توصيه مي‌كنند به زن كاهني ـ به عنوان كسي كه بي‌طرف است ـ مراجعه كند، و حكم او را بپذيرد.

 

آن زن به اينها مي‌گويد كه شما برويد بين اين پسر و شتراني قرعه بزنيد. اگر به نام عبدالله درآمد،‌ شترها را ده نفر ده نفر اضافه كنيد،‌ تا جايي كه قرعه به اسم شترها درآيد.

 

اين كار را انجام مي‌دهند. تا آنكه سه‌بار قرعه به نام صدشتر درمي‌آيد. شترها را قرباني مي‌كنند؛ و عبدالله باقي ماند.

 

عبدالله همسري اختيار مي‌كند و همسرش حامله مي‌شود. وقتي كه او با كاروان تجارتي به سمت شام راهي مي‌شود. در راه بازگشت، نزديكي يثرب بيمار مي‌شود؛ و در يثرب از دنيا مي‌رود. در نتيجه، محمد، بدون پدر به دنيا مي‌آيد.

 

در قسمتهاي مختلف كتاب به وعده‌اي كه در مورد آمدن پيامبر آخرالزمان داده شده است اشاراتي مي‌شود و ... نهايتاً اين مجلد با برانگيخته‌شدن آن حضرت به پيامبري، خاتمه مي‌يابد.

 

براي اينكه مدخلي براي ورود به نقد داستان داشته باشيم، من صحبتم را از يك خاطرة كوتاه آغاز مي‌كنم:

 

يك وقت يكي از دوستان، كه آشناي ما هم بود، يك مجموعه كتاب راجع به معصومين (ع) نوشته بود. من يك مجلد از اين كتابها را برداشتم كه بخوانم. چند صفحه‌اي كه خواندم، ‌احساس كردم خيلي برايم آشناست. هي فكر كردم من كجا با اين متن برخورد كرده‌ام؟ چون مطمئن بودم آن كتاب را نخوانده‌ام. بعد موضوع به ذهنم آمد: آمدم چند كتابي را كه به ذهنم آمده بود آوردم و گذاشتم جلوم. يكي از آن كتابها را كه نگاه كردم، ديدم كه متنش، نقطه به نقطه، شبيه به همان چيزي است كه اين دوستِ ما نوشته است! خيلي برايم ناگوار بود!

 

البته ممكن است كه خيليها از اين ماجرا مطلع نشوند. اما من احساس كردم اين دوستِ ما،‌حتي به خودش زحمت نداده است منابع دستِ دوم و دستِ سوم را هم نگاه كند، يا لااقل در آن متن نوشته شده توسط فرد ديگر،‌اندكي دست ببرد! عيناً همان چيزي را كه اولي نوشته بود، برداشته بود و بازنويسي كرده بود، و به نام خودش منتشر كرده بود.

 

غرض اينكه: ما از بازنويسي‌هاي كم‌توان و كم‌ارزش و پيش پاافتاده، كه در آنها رعايت هيچ‌يك از نكات ادبي نشده، تا داستانهاي قابل قبول، در مورد زندگي ائمه داريم. اين است كه در برخورد با اثري كه دربارة معصومين (ع) نوشته شده است، اولين نكته‌اي كه فكر مي‌كنم بايد در نظر بگيرم اين است كه نويسنده چقدر به منابع دست اول مراجعه كرده، و چقدر زحمت كشيده براي اينكه اين كار را انجام بدهد. آن وقت وارد مرحله بعدي بشويم.يعني مي‌آييم نگاه مي‌كنيم كه چقدر از عناصر داستاني و جذابيتهايي كه مي‌توان در يك داستان به كار گرفت استفاده كرده است؟ آن‌وقت مي‌آييم وارد بررسي عناصر ديگر نوشته مي‌شويم.

 

كتاب «آنك آن يتيم نظر كرده»،‌از نظر منابع،‌ كتابي است كه به نظر مي‌رسد نويسنده كار زيادي روي آن كرده است. يعني منابع زيادي را مورد مطالعه قرار داده؛‌ و بعضي از وقايعي را كه ذكر مي‌كند، وقايعي است كه جزء وقايع دم‌دستي و ساده نيست. بنابراين، از اين نظر، امتياز خوبي دارد.

 

حالا بياييم ببينيم كه اين اثر، آيا يك زندگينامة داستاني ساده است يا داستان كامل؛‌ آن‌طور كه نويسنده مدعي شده است؟

 

ما بعضي از آثار را به عنوان زندگينامة داستاني مي‌دانيم. يك وقت هم زندگينامه صرف است. يك وقت هم هست كه ما مي‌خواهيم تاريخ مستند بنويسيم. يك وقت هم داستان مي‌خواهيم بنويسيم. اينها با هم، تفاوتهايي دارند: وقتي شما مي‌خواهيدتاريخ مستند بنويسيد، مورد به مورد، استناد كارتان را مي‌گوييد. يعني منبع ذكر مي‌كنيد.

 

وقتي مي‌خواهيم زندگينامه بنويسم، مقيد به ذكر تاريخهاي مستند نيستيم. اين نوع زندگينامه و تاريخ‌نويسي ساده، مورد استفاده عامه مردم قرار مي‌گيرد.

 

زندگينامة داستاني را اگر بخواهيم از زندگينامه تفكيك كنيم، مي‌گوييم كه در آن، عنصر داستاني غلبه دارد. اما خودِ‌آن زندگينامه هم سرِ‌جايش هست، و اصل و اساسِ زندگينامه است.

 

اما وقتي كه داستان مد‌ّ نظر است، داستان مي‌تواند ريشه در واقعيت داشته باشد. اما داستان،‌ مخيل است. يعني عنصر خيال در آن برجسته است. وقتي ما با يك داستان مواجهيم، تصورمان اين نيست كه حتماً بايد همة وقايع اتفاق افتاده باشد و همة شخصيتها واقعي باشند.

 

حالا اين نكته اين وسط پيش مي‌آيد كه ما مي‌خواهيم يك داستان مذهبي راجع به يك شخصيت برجسته بنويسيم؛ كه برجسته‌ترين حالتش پيامبر گرامي اسلام است. اين عنصر خيال و اين عنصر مخيل بودن داستان، چه نقشي در اين وسط پيدا مي‌كند؟ اين، نكتة خيلي مهمي است. اگر بخواهيم تعبير درست كنيم، مي‌توانيم بگوييم كه داستان مذهبي يا رمان تاريخي مذهبي نوشتن در مورد پيامبر اكرم، كاري سهل و ممتنع است. هم سهل است هم ممتنع.

 

آدم بزرگي كه مخاطب اين‌گونه داستانهاست معمولاً فردي است كه يك آشنايي مذهبي اجمالي دارد، و مي‌داند ماجرايي را كه مي‌خواند، بعدش چه خواهد شد. حالا نويسنده چه ترفندي بايد به‌ كار ببرد كه خواننده،‌ باز از خودش بپرسد كه بعد چه خواهد شد؟ يعني نويسنده بايد از ابزارهاي ديگري كمك بگيرد. آن ممتنع بودني كه عرض مي‌كنم، مربوط به اينجاست.

 

تخيل اينجا كمك مي‌كند كه نويسنده حوادثي را ايجاد كند يا حوادثي را بال و پر بدهد كه درخواننده اشتياق خواندن ايجاد بكند. و اين، بسته به هر نويسنده است.

 

اين،‌ مقدمه‌اي براي اين صحبت بود. حالا وارد بحث كتاب شويم: بحث اصلي اين است كه حالا اين كتاب،‌چه جور است؟ آن را جزء رمان تاريخي مي‌شود حساب كرد؟

 

نويسنده معتقد است كه نوشته‌اش، رمان است. ما هم، مقدمتاً، حرف نويسنده را مي‌پذيريم.

 

اين كتاب،‌چند خصوصيت ويژه پيدا كرده، كه آن را از ساير كتابهاي مشابه، متمايز مي‌كند. اولين خصوصيتش اين است كه وقتي شما شروع مي‌كنيد به خواندن، احساس مي‌كنيد كه با زاويه ديد نوي مواجه مي‌شويد، كه كمتر در گذشته با آن مواجه بوده‌ايد. در اصطلاح مي‌گوييم: زاويه ديد تلفيقي. يعني زاوية ديد نه زاوية ديد دانايِ كل، نه دانايِ كلِ محدود، نه من راوي ... بلكه تلفيقي است از همة اينها.

 

نكتة دوم، نثر كتاب است. نثر كتاب به فارسي‌دري نزديك مي‌شود؛ و خيلي جاها، نويسنده سعي كرده از واژه‌هاي كاملاً فارسي استفاده كند. يك متن قديمي، يك دوران قديمي فارسي را القا مي‌كند. البته بعضي، از همين جنبه، به كتاب خرده گرفته‌اند؛ كه با وجود اينكه اينها عرب بودند، چرا اينجا متن به فارسي دري نزديك شده است؟! كه راجع به اين موضوع هم توضيح خواهم داد.

 

اما زاويه ديد تلفيقي كه نويسنده در اين كتاب به كار برده، به نظر من هوشمندانه انتخاب شده است؛ و به نويسنده كمك مي‌كند در جاهايي كه نمي‌‌خواسته مستقيماً به شخصيت اصلي‌اش، كه شخصيت مقدسي است، بپردازد مجبور به اين كار نشود. ضمن اينكه وقايعي را كه مي‌خواستند ذكر كند، مقيد بوده بر اينكه ريشه در تاريخ داشته باشد. خيلي وقايع را دستكاري نكند. خيال را خيلي داخل اين وقايع نكند.

 

اينجا نويسنده با اين ترفندي كه به كار برده، يعني با به‌كارگيري زاويه ديد تلفيقي، در واقع زيركي به خرج داده است. خيلي جاها از بعضي مسائل پريده است. آن جاهايي را انتخاب كرده است كه دوست داشته بهشان بپردازد. به همين خاطر، ما وقتي كه اثر را مي‌خوانيم، خيلي احساس ناراحتي نمي‌كنيم. احساس نمي‌كنيم كه نويسنده اينجا مثلاً سرِ ما كلاه گذاشته است. چرا فلان واقعه را نگفته است؟ چرا بيشتر نپرداخته است به فلان ماجرا؟ چرا كمتر به فلان موضوع پرداخته است؟... اگرچه اوايل كار، اين تغيير زاويه ديد مكرر، منجر به كسالت خواننده مي‌شود، و خواننده ممكن است تا بيايد با آن آشنا شود و برايش جا بيفتد كمي تحت فشار قرار بگيرد.

 

نكتة ديگر اينكه، در بعضي جاها توضيحاتي داده شده، كه از ديد نويسنده ضروري بوده، اما با متن و با داستان خيلي سازگار و هماهنگ نيست. يعني توي دل اثر ننشسته و از دل اثر بر نيامده است. ما احساس مي‌كنيم كه مثلاً نويسنده دارد اين حرف را مي‌زند: يك جا از زبان عبدالمطلب نكته‌اي ذكر شده است، در حالي كه با مطالب بعدي او، خيلي همخواني ندارد.

 

كه نمونه‌هايش را من يادداشت كرده‌ام،‌ و اگر لازم بود، سرِ وقتش، خدمتتان خواهم گفت. يك مثالش را، اگر داستان را خوانده باشيد، قطعاً باهاش آشناييد. مثلاً فرض كنيد كه يك جا ب‍َر‌َكه مي‌آيد و شروع مي‌كند به توضيح دادن راجع به عملي كه ابرهه انجام داده بود با مكه. در دل آن ماجرا، فرازهاي كوتاهي هست كه با اين موضوع همخواني ندارد.

 

توي داستان ما مي‌گوييم كه هر اتفاقي كه مي‌افتد بايد تحميل بر داستان نباشد. يعني ممكن است نويسنده بخواهد به ما اطلاعي بدهد. موضوعي را به اطلاع ما برساند. اما اين اطلاع‌رساني، بايد هوشمندانه، و در دل وقايع و ماجراها باشد. اگر مثلاً كسي آمد شروع كرد به توضيح يك واقعة ‌تاريخي،‌ بايد دليلي براي توضيح و ريز اين ماجرا وجود داشته باشد.

 

 در حالي كه بعضي جزئياتي كه اينجا ذكر مي‌شود، هم همخواني با گوينده مطلب ندارد، هم به دل آدم نمي‌نشيند كه اين فرد، در پاسخ به سؤال يك بچه بيايد و با اين طول و تفصيل، به اين شكل ماجرا را بيان كند و با اين جزئيات. اين، نكته‌اي است كه اگر زاوية ديد مي‌خواست غير تلفيقي باشد، خيلي بيشتر در اثر نمود پيدا مي‌كرد. يعني بستگي دارد به آن زاويه ديدي كه نويسنده با آن، داستانش را نوشته است؛ و مثلاً خواسته است راجع به آن واقعة تاريخي هم به ما اطلاعات بدهد.

 

طبيعتاً اگر با زاويه ديد ديگري به قضيه نگاه كنيد، سخت است كه بخواهيم آن را رفع و رجوعش كنيم. در حالي كه با اين زاويه ديد تلفيقي، بعضي وقايع را مي‌توانيم ناگفته بگذاريم. كما اينكه در خصوص دورة نوجواني و كودكي پيامبر، در اينجا فرازهايي ذكر شده و مواردي هم چه بسا ذكر نشده است. اين كتاب، از تولد پيامبر و حتي از قبل از تولد ايشان و حتي قضيه حملة ابرهه به مكه را در بر مي‌گيرد؛ تا چهل سالگي پيامبر پيامبر؛ كه ايشان مبعوث مي‌شود. خوب! از خيلي فرازها،‌ نويسنده پريده است. به همين ترتيب، بعضي فرازهاي ديگر را هم مي‌توانست از رويش بپرد.

 

اما در باب نثر داستان، دو راه پيش روي نويسنده بوده است. به غير از اين كاري كه انجام داده، يكي‌‌اش هم اين بوده است كه نثري سنگين به كار ببرد، مملو ار كلمات عربي. متني كه در واقع ما را به گذشته ببرد.

 

 ضمن اينكه در آن، ‌اگر از واژه‌هاي عربي و واژه‌هاي سنگيني كه ريشه در عربي دارند استفاده مي‌كرد، شايد ما به ذهنمان نمي‌آمد كه اين متن چرا اين‌قدر به فارسي نوشته شده است. اما در اينجا يك نكته‌ وجود دارد؛ كه به همين دليل من فكر مي‌كنم، كساني كه اين ايراد را مي‌گيرند، ايرادشان وارد نيست. آن هم اينكه، اين كتاب به فارسي نوشته شده است.

 

بنابراين، درواقع، اينكه مي‌بينيم متن به فارسي دري نزديك شده است،‌ به ما اين را القا مي‌كند كه اين وقايع دارد در گذشته‌اي دور اتفاق مي‌افتد. اما چون ذهنمان عادت كرده است به اينكه اگر فارسي دري نوشته شده بود، وقايع مربوط به ايران است، ‌اين اشكال در ذهنمان بروز مي‌كند. به همين‌سبب، من اين اشكال را، اشكال واردي نمي‌بينم؛ و فكر مي‌كنم كه اين نثري كه به كار گرفته شده،‌نثر بدي نيست. نثر خوبي است.

 

 با اين كار،‌ نويسنده، كتاب را نو كرده است. يعني در خواننده اين احساس را پديد مي‌آورد كه با كتابي نو روبه‌روست. و همين كه كتاب تا حدي كشش و جذابيت پيدا كرده،‌به خاطر اين نثر است. اين نثر ما را به روزگار گذشته مي‌برد. اين جور نيست كه نثر آزاردهنده‌اي باشد.

 

يك مسئله ديگر هم در كتاب وجود دارد، كه آن هم اگر با ديد كلي و بيروني به قضيه نگاه كنيم شايد آزاردهنده باشد، و تا حدودي به عنوان نكته منفي براي كتاب در نظر گرفته شود؛‌ و من در صحبتم، اشاره‌اي به آن كردم: بعضي فرازهاي زندگي پيامبر را مي‌بينيم كه توضيح فوق‌العاده زياد راجع به آن داده شده است. اما فرازهاي بسياري هم هست كه خيلي با پرش از روي آن، نوشته شده است. مخصوصاً قسمتهاي نيمه دوم كتاب، جوري نوشته شده كه آدم احساس مي‌كند نويسنده خواسته آدم توي همين يك مجلد و همين 313 صفحه، به بعثت پيامبر برسد.

 

گاهي وقتها ممكن است بگوييم كه واقعة تاريخي كه بخواهد مستندِ كار نويسنده قرار بگيرد و نويسنده با اتكا به آن بنويسد، وجود نداشته است. كه ما مي‌دانيم اين‌طور نيست. يعني در همين دوران هم، وقايع تاريخي از پيامبر نقل شده است. بنابراين، نويسنده بعضي از موارد ديگر را مي‌توانست گزينش كند و به اين متن اضافه كند. مخصوصاً كه در بعضي از فرازها، با آن پي‌نوشت‌هايي كه در صفحات كتاب آمده است، احساس مي‌شود وقايعي ذكر شده است كه خيلي مستند و مورد اعتماد شيعه نيست.

 

 مثل آن واقعه‌اي كه ذكر شده، كه دو فرشته در صحرا آمدند و قلب پيامبر را بيرون كشيدند و قسمتي‌اش را درآوردند و به دور انداختند. خوب، اينها مورد تأييد شيعه نيست. و وقتي ما تا اين حد ريز مي‌شويم و چنين وقايعي را هم توي داستان مي‌آوريم، طبيعتاً در زمانهاي بعدش هم،‌از اين دست وقايع هست كه بخواهيم بهش بپردازيم. كه طبيعتاً حجم كتاب هم خيلي بيشتر از اين مقداري مي‌شد كه الان پيش روي ماست.

 

نكتة ديگري كه به نظر من نقطة قوت نيست اين است كه پرداختن به فرازهاي زندگي پيامبر در كتاب، به شكل همسان انجام نشده است. يعني وزن يكسان ندارد. وزن نداشتن اين ماجراها در صورتي مي‌تواند براي ما مورد پذيرش باشد كه آن قسمتهايي كه وزن بيشتري پيدا مي‌كند اهميت تاريخي بيشتري داشته باشد،‌ يا به معرفي شخصيت به مخاطب، بيشتر كمك كند.

 

دو واقعه اينجا هست كه در معرفي شخصيتها به مخاطب خيلي كمك كننده نيست و مي‌توانسته است حذف شود. شايد خيلي هم مستند تاريخي به آن ‌شكل، نداشته باشد. يكي‌ا‌ش همين واقعه است. يكي‌ا‌ش واقعة اقدام عبدالمطلب براي سر بريدن عبدالله است. كه به اين شكلي كه در كتاب مطرح شده است، اين جور به ذهن متبادر مي‌كند كه عبدالمطلب آماده شد تا به قرعه‌اي كه در كعبه و در پاي هبل زده شده است عمل كند، و عبدالله را سر ببرد.

 

 كه بعدش مي‌روند و به گفتة آن زن كاهن عمل مي‌كنند و مقابله‌اي با صد شتر انجام مي‌شود. اگرچه اين حادثه حادثة نوي است، و معمولاً خوانندگان با اين حادثه مواجه نبوده‌اند، و قبلاً در كتابهاي ديگر،‌ كمتر آمده، و شايد جذابيت ايجاد كند توي كتاب، اما واقعه‌اي نيست كه خيلي كمك كند. و شايد حتي نسبت به شخصيت عبدالمطلب، ابهام ايجاد كند.

 

البته در وقايعي كه نويسنده آورده، شتاب‌زدگي ديده نمي‌شود. منتها در آن فاصلة زماني‌اي كه مدّ نظر است، به ماجراهايي پرداخته، كه اگر بخواهيم بپذيريم كه آن وقايع بايستي ذكر مي‌شد، وقايع ديگر همسنگ آنها هم مي‌توانسته مورد استفاده قرار بگيرد. مثلاً گفته مي‌شود كه پيامبر افتخار مي‌كرده به آن پيماني كه بسته بودند براي حمايت از محرومين در دوران جاهليت. كه به همان،‌ مي‌توانست در يك فراز بزرگ در كتاب پرداخته شود. در واقع من فكر مي‌كنم در قسمت دوم، قدري شتاب به چشم مي‌خورد. نه شتاب در پرداختن به ماجراها؛ شتابِ در گذر از زمان. يعني زمان طولاني‌تري، در صفحات كمتري بهش پرداخته شده است.

 

از نكات مثبت داستان، يكي‌اش اين است كه ما وقتي كه كتاب را مي‌خوانيم احساس مي‌كنيم كه نويسنده آن را با مطالعه نوشته است. يعني احساس مي‌كنيم در خيلي از جزئيات رفته مطالعه كرده است. يك نمونة‌خيلي ساده‌اش، تلفظ اسامي است. به اصطلاح هجاهايي كه براي اسامي گذاشته شده است، نشان مي‌دهد كه نويسنده رفته اين اسامي را ريشة اصلي‌اش را پيدا كرده،‌و ياد گرفته كه اينها چه بوده است. اين، نمود خيلي ساده و بارزي است كه آن را خيلي زياد مي‌بينيم. خيلي از وقايعي را هم كه ذكر كرده است، نشانة آشنايي نويسنده با آن مقوله است.

 

اگر بخواهيم با يك ديد سختگيرانه به ماجرا نگاه كنيم، مثلاً فكر مي‌كنيم كه چرا پرداخت ريزپردازانة ماجراها در اثر ديده نمي‌شود. يعني وقتي كه مثلاً مي‌خواهد كعبه را ترسيم كند، چرا به شكل جزئي، جزئيات كعبه و حرم را در آن روزگار، شما در اثر نمي‌بينيد. اما نويسنده، آن هوشمندي‌اي كه در استفاده از زاويه ديد تلفيقي به كار برده است، اينجا بهش كمك مي‌كند، كه اين اشكال را ما بگذاريم كنار.

 

يعني چه؟ يعني يك نفر ماجراي اين فصل را تعريف كرده است كه وارد حرم شده، و همان قسمتي را كه مثلاً عبدالمطلب رفته است و مي‌خواهد در آن، چاه زمزم را حفر كند، توصيف مي‌كند. در حالي كه اگر با زاويه ديد داناي كل بود، اگر ذكر نمي‌كرد، ما اين ايراد را بهش مي‌گرفتيم. الان چون زاوية ديدش زاوية ديدي است كه مسائل را تكه‌تكه، از ديد افراد مختلف گفته است،‌ نمي‌توانيم اين ايراد را خيلي محكم به نويسنده بگيريم، كه چرا پرداخت صحنه‌ها خيلي واضح و روشن انجام نگرفته است. اما در جاهايي، نويسنده نشان مي‌دهد كه رفته، مطالعه كرده، و با آداب و رسومِ اعراب در آن دوران، ‌آشنا شده است. با سنتهايشان آشنا شده است.

 

اين قسمتها و فرازهايي كه مثلاً پيامبر سپرده مي‌شود به حليمه، آن آداب و رسومي كه در اين خصوص وجود داشته (آداب و رسومي كه در آن،‌ خود اعرابيها مي‌آمدند و بچه‌اي را به شيرخواري مي‌پذيرفتند) نشان مي‌دهد كه نويسنده كاملاً با موضوع آشناست. يا مواردي كه اشاره مي‌كند به بشارتهايي كه توسط آن افراد مسيحي به آمدن پيامبر مي‌شود، ‌شما احساس مي‌كنيد كه نويسنده رفته و به‌طور كامل با ماجراها از نزديك آشنا شده است. چون اگر آشنا نشده بود، نمي‌توانست با اين جزئيات و با اين دقت و خوبي،‌ ماجرا را نقل كند. يا مثلاً يك نمونة خيلي ساده‌ترش، صفحة 286 است.

 

 وقتي كه مي‌خواهد شجاعت پيامبر را نشان بدهد، ماجراي آن شتري را كه رميده بوده است مي‌آورد. در دل آن ماجرا كه، مي‌ژگويد: پيامبر، بدون اينكه واهمه كند، مي‌رود و آن شتر را مي‌خواباند، و كساني را از شر او نجات مي‌دهد، مي‌خوانيم: «حال، اين خشم از سر‌ِ كينه بود يا از سرِ‌ ستمي بود كه بر او رفته بود يا مستي، در آن لحظه‌ها، هيچ فرقي نداشت. هرچند،‌ آغاز گاه طبيعيِ مستي شتران، از ديگر ماه ـ نخستين ماه زمستان ـ‌ بود.»

 

اين، نشان مي‌دهد كه نويسنده رفته با اين ماجرا هم از نزديك آشنا شده است. اگرچه به ظاهر مسئله‌اي جزئي و پيش‌پا افتاده است،‌ولي اينكه يك نويسنده دقت داشته باشد و با اين مسائل جزئي هم آشنا بشود، اهميت دارد. آشنايي نويسنده با اين مقولات، در نوشتن بهتر داستان به او كمك مي‌كند.

 

اشكال اجمالي طرح داستان را خدمتتان عرض كردم. نكتة ديگري كه وجود دارد، يك تقدم و تأخر زماني ايجاد شده در شرح ماجراهاست. يعني اين كتاب با حملة ابرهه آغاز نشده، اما ماجراي حملة فيل سواران به مكه هم، در دل داستان آمده است. آن حمله، آن جايي كه آمده، با آن شكل جزي‌‌نگري كه آمده است، يك ذره تحميلي به نظر مي‌رسد. يعني با آن موقعيت و فضا، اينكه آن كنيز، بخواهد براي آن بچه، با اين جزئيات اين ماجرا را نقل كند، كمي غير منطقي به نظر مي‌رسد.

 

در فرازهاي ديگري از كتاب هم بعضي از جملات (سه ـ چهار جمله) هست، كه در آنها نويسنده اطلاعاتي به خواننده مي‌دهد كه باز قدري تحميلي به نظر مي‌رسد. كه اين اشكال هم، در كُل اثر، تا حدودي به چشم مي‌خورد.

 

------

 

بخشی از کتاب:

 

1. داستان ابرهه [صفحات 131 تا 135]
بر دل مكیان بیمی بزرگ افتاد. چه، از طایف تا مكه، دوازده فرسنگ پیش راه نبود.

از بزرگان عرب، جمعی سوی ابرهه شتافتند و گفتند: سه یكِ دام‌ها و چهارپایان و جمله دارایيِ دیگر ما و قبیله‌مان را بستان، و از ویرانی كعبه دست بردارد.

لیك، ابرهه رضا نداد.

بیش از همه، سخنِ پیلان بود. بیشتر عربان، تا بدان روزگار پیل ندیده بودند. از همین رو، در نظر ایشان بس شگفت می‌آمد. یكی می‌گفت: «پیكرش چونان یك تپه، و بلندای قامتش چند عمارتی است.» دومی می‌گفت: «پاهایش به ستون‌هایی عظیم همانند است.» آن دیگر می‌گفت: «بینی‌اش را می‌گویند همچون لوله‌ای است كلفت؛ و چندان دراز كه تا زمین می‌رسد. چون در خشم شود، با آن درختان تناور را از ریشه برمی‌كند و به دورها می‌افكند.» یا: «دو دندان دارد؛ در بزرگی، چند یك شمشیر» برخی نیز از نعره‌اش می‌گفتند، كه از بیم، بند از دل مردان مرد می‌گسست.

قصه كوتاه... چندان از هیبت پیلان گفتند، كه باقی‌مانده‌ی دلیری مردان نیز رفت؛ و جمله، نومید و ترسان و درمانده شدند. پس، اغلب چهارپایان و ابزارهای زندگانی خویش را برگرفتند و رو به جانب كوه‌های پیرامون مكه نهادند.

گاهِ آزمایشی دشوار فرا رسیده بود. نیایت، عبدالمطلب، مردم را به پناه بردن به كعبه می‌خواند. او تا بیم از دل ایشان بَرَد،‌ قصه‌ی آن سه شاه پیشین یمن را می‌گفت كه آنان نیز قصد كعبه را داشتند؛ لیك این مكان را نیافتند... در آن هنگامه‌ی هول و خطر اما، هیچ كس گوشی شنوا برای این سخنان نداشت.

برخی نیز او را پاسخ می‌گفتند. هر چه بود، آن شاهان خود عرب و از ما بودند. ولی این سیاه و حبشی است و بر عرب تعصبش نیست. دیگر اینكه، آنان پیل نداشتند. ابرهه پیلانی دارد ترسناك، چونان قلعه‌كوب‌های عظیم؛ و ما از آنها ایمن نیستیم.

چون بیشتر مردم رفتند، نیایت گفت: من از خداوند این سرا شرم دارم كه از حرام او بگریزم. جمله نیز اگر بروید، من بر جای می‌مانم، تا او در میان من و اینان حكم كند.

 پس، بزرگان شهر را در انجمن‌سرا گرد كرد تا رای ایشان را نیز بداند.

جمله گفتند: در ما یارای ایستادن و نبرد با سپاه پیل نیست. همان به، كه شهر را وانهیم و جان خویش را به در بریم.

در این هنگام خبر آمد كه سپاه ابرهه به مُغَمَّس رسیده و در آنجا بار افكنده است. چه در آن محل،‌ مردانی از عرب، در مجالی بر سر ابو رغال ریخته، و او را كشته بودند. (و این مغمس، در دو منزلی مكه است.)

چون این خبر به نیایت رسید، آب در چشم آورد، و آن را به فال نیك گرفت. دیگر مكیان نیز به این خبر شادمان شدند، و كشندگان ابو رغال را ستایش كردند. (از آن پس نیز، هر كه از عرب بر آن محل می‌گذرد، ابو رغال را نفرین می‌كند و بر گورش سنگ می‌افكند. از همین رو، اینك، آن گور دو چند تپه‌ای شده است، از بسیاريِ سنگ‌هایی كه بر آن افكنده‌اند.)

در آن روز پیكی از سوی ابرهه به مكه آمد؛ و نشان از بزرگ شهر گرفت. پیك را سوی عبدالمطلب راه نمودند.

او، نیایت را گفت: ابرهه، شهریار یمن، مرا روانه ساخته است تا شما را پیغام دهم، كه جنگ او با مكیان نیست. پس، مردم اگر با وی نستیزند، او به ویرانی كعبه بسنده خواهد كرد.

نیایت گفت: او را بگوی: در ما یارای برابری و پیكار با سپاه تو نیست.

این بنای مقدس، سرای خدای و ساخته‌ی دوست راستین او، ابراهیم است. خداوند سرا، اگر كه خواهد سرای خویش را نگاه دارد، می‌تواند. نیز آن را اگر فرو گذارد كه ما هیچ نتوانیم كردن.

پیك بازگشت و آن مردم كه بودند نیز، از مكه بیرون رفتند. تنها نیای تو بود و شهر.»

جمله مردمان رفتند. مكه ماند؛ تهی، خاموش و غمزده؛ با عبدالمطلب و بغض گلوگیرش.

عبدالمطلب روانه‌ی كعبه شد. چنگ در پوشش سیاه رنگ‌باخته از آفتاب آن زد و گرم راز و نیاز شد:

ـ بار خدایا؛ بندگان تو دارایی خویش را برگرفتند تا دست دشمن خود را از آن كوتاه سازند. تو نیز دست دشمن خویش را از سرایت كوتاه فرما!

پروردگارا؛ اینك جمله درها بسته و چراغ همه‌ی امیدها فرو مرده، و برای ما جز تو امیدی نمانده است. خدایا مگذار صلیب آنان بر سرای تو چیرگی یابد، و شوكت و قدرت ایشان بر شكوه و قوت تو پیشی گیرد!

ای رواكننده‌ی‌ خواست‌ها و برطرف سازنده‌ی غم‌ها، ای كه دانای رازهای نهان و درهم‌كوبن

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]