تاریخ انتشار خبر: 05 تير 1392 - ساعت 06:39:17
نقد رمان سه کاهن توسط احمد شاکری

نقد رمان سه کاهن توسط احمد شاکری

در طول داستان تمامی توجه این زن نجات جان پیامبر و محافظت از اوست و کانون احساسی حلیمه بر وجود مبارک پیامبر اکرم متمرکز شده است. از این رو جایی برای به حاشیه رفتن پیامبر اکرم وجود ندارد.

ادبیات داستانی انقلاب اسلامی و رویکرد واقع گرایانه (رئالیزم) همانطور که پیش از این امد، رویکرد رئالیستی تقریبا رویکرد رایج و ثابت در بخشی از جریان ادبیات داستانی معاصر ایران- چه پیش و چه پس از انقلاب اسلامی- بوده است. اما توجه به واقع گرایی و تمرکز اثار داستانی پس از انقلاب اسلامی بر این رویکرد خود محل تامل است. از جمله مهمترین دلایل این امر را باید زمینه های موضوعی شکل گیری ادبیات داستانی در این دوره دانست. تردیدی در این نیست که دیدگاه و جنبش فکری انقلاب اسلامی محرک اصلی جریان انقلاب اسلامی و پیروزی ان در سال 57 بوده است. اما ادبیات همانند پرنده ای است که اشیانه خود را بر سرشاخه ها می سازد نه بر بن درخت. ادبیات همواره متاثر از وقایع جزیی و حوادث عینی است.

ادبیات داستانی نیز در این دوران از این امر مستثنی نبوده است. وقایعی چون انقلاب 57 و حوادث منجر به ان و پس از چند ماه اغاز دوره هشت ساله دفاع مقدس موضوعات و وقایع متعددی را در اختیار نویسندگان انقلاب قرار دادند. انقلاب و دفاع مقدس با گستره و تنوع وعمق حوادث و وقایع خود و با معرفی شخصیت هایی که تا کنون ادبیات داستانی به خود ندیده بود داستان ها را مسخر خود ساخت. گرایش اولیه داستانها به این مقولات گرایشهای موضوعی بود. طبیعی است این موضوعات بیرونی، تصویری واقع گرایانه را می طلبند. از سوی دیگر، یکی از انگیزه های اصلی ادبیات داستانی انقلاب و دفاع مقدس – بخصوص در دهه 60 و در ارتباط با دفاع مقدس- ثبت واقعه تاریخی دفاع مقدس و انقلاب و جوانب ان بود.

 

برون داد انقلاب اسلامی به کشورهای دیگر و به نسل های اینده کشور از مجرای هنر محقق می شد. بنابر این هنری که بتواند چنین رخدادی را با ابعاد متنوع اش به تصویر بکشد تصویری مطابق با واقعیت ارائه خواهد داد. بنابر این باید گفت ادبیات داستانی انقلاب اسلامی از جریانی تاریخی و بر پایه زمینه های تاریخی و موضوعات تاریخی شکل گرفته است. البته ابعاد چنین واقعیتی از نگاه ادبیات داستانی انقلاب اسلامی وسیع تر از انچه ادبیات غرب با عنوان رئالیسم می شناخت رخ نمود. در حقیقت واقعیت تجلی انوار الهی و محل ظهور و مشاهده عالم غیب تلقی می شد. از این جهت، ادبیات داستانی انقلاب اسلامی، با چنین رویکردی، از عالم غیب و شهود یاد کرد. چنین گرایشی به واقعیت، زیرگونه های ادبیات داستانی انقلاب را نیز تحت تاثیر قرار داد. از جمله پرداخت به موضوعات تاریخی که به واسطه اهمیت شخصیت های قدسی و مورد احترام جامعه در اولویت مضمونی قرار داشت از چنین نگرشی تاثیر گرفت. در حقیقت گونه داستان تاریخی و داستان انقلاب و داستان دفاع مقدس، هر سه از یک دیدگاه واقع گرا حکایت می کردند. اما به لحاظ ظرف زمانی و مکانی متعلق های متفاوتی داشتند.

 

تلقی از واقعیت و برخی محدودیت ها در هر دو ساحت مشترک بود. از جمله تاثیر عالم غیب در عالم شهادت و نحوه نمایش انسان قدسی و عمل قدسی، حرکت بر مسیر ارمان و مضمون گرایی در داستان از نقاط اشتراک این دو جهان به شمار می امد. جهان داستانی انقلاب اسلامی در محدوده ای از جهان بینی اسلامی و باید و نبایدهای دینی تعریف می شد. و این امر برخی ضوابط ادبیات غرب، از جمله سکولاریسم و اومانیسم را بر نمی تافت. با این وجود، پرداخت به زندگی اولیاء و معصومین با محذورات و قیود دیگری نیز همراه بود. بنابر این تجربه ورود به حوزه های تاریخی تجربه ای سترگ تر نسبت به داستانهایی با فضای معاصر به حساب می ایند و نوعی ازمودگی و خبرگی را می طلبد. شاید به همین دلیل برخی نویسندگان پس از تجربه اموزی در حوزه های دیگر روایت وارد داستان تاریخی شدند. ارکان افرینش داستان و جایگاه انسان تاریخی در آن بر طبق تقسیمی رایج، برای افرینش داستان چهار رکن قائل شده اند: نویسنده، خواننده، اثر، جهان. از بین این ارکان، رکن اخیر در بر گیرنده عناصر برون متنی چون انسان تاریخی و نحوه بازنمون ان در روایت داستانی است. مراد از جهان (انسان تاریخی) محکی عنه متن یا انچه داستان (شخصیت های  داستان) بر اساس آن یا با الهام از آن یا بر اساس هستی شناسی کلی موقعیت آن در جهان طراحی و پرداخت شده، است. این رکن از ارکان افرینش ادبی اعم از انسان و غیر انسان است چنانکه انسان و غیر آن توسط داستان روایت می شوند. هنگامی که از انسان به عنوان واقعیتی مستقل یاد می کنیم، قطعا خواننده ی واقعی و نویسنده ی واقعی نیز جزو افراد آن خواهند بود.

به همین دلیل نمی توان این قسم را به عنوان قسیم نویسنده و خواننده قرار داد. اما به نظر می رسد در تقسیم بندی مذکور با لحاظ حیثیت تقسیم قادر به فرض چنین هم عرضی میان نویسنده، خواننده و واقعیت عینی انسان باشیم. حیثیت مورد نظر بر پایه تعلق و نسبت هر یک از این سه با متن تعیین می شود. از این رو، واقعیت عینی انسان نه پدید اورنده داستان است و نه مخاطب فرضی او. بلکه وجه اسنادی و ارجاعی داستان را تامین می کند. صورت چنین فرضی را می توان با ترسیم محور افرینش داستان تصور نمود: در این تقریر، جوهره داستان از تجربه ای عینی اغاز می شود. تجربه ای که می تواند مستقیما تجربه ذهنی نویسنده را شکل دهد یا با تغییراتی در آن به جهان ذهنی نویسنده تبدیل شود. در مرحله بعد جهان ذهنی نویسنده تدوین می شود و سپس با لحاظ دال های کلامی در جهان متن انعکاس می یابد. این مجاری دلالی اعتباری جهان دیگری را در ذهن خواننده پدید خواهند اورد. بنابر این از آن رو که داستان روایت کنش انسان است و از آن جهت که انسان موجود در جهان بیرونی به نحو واقعی یا مخیل مورد تقلید و تکرار قرار می گیرد، همواره پرتوی از این واقعیت بیرونی در عالم داستان دیده می شود.

این واقعیت انعکاس یافته در جهان متن، حیثیت مستقلی دارد که می تواند از منظر انسان شناسی مورد تامل قرار گیرد. پرتوهای انسان تاریخی در داستان: از آن جهت که حیثیت ارتباطی و انعکاسی این واقعیت بیرونی در جهان متن تعیین کننده شدت این ارتباط است، باید تحقیق در ماهیت این ارتباط با توجه به مراتب حضور این واقعیت بیرونی در متن صورت گیرد. پرسش اصلی چیستی و مراتب حضور این واقعیت بیرونی در متن است.   1-   شخصیت تاریخی: کامل ترین و نزدیک ترین شکل حضور و نمود انسان تاریخی در روایت داستانی، شخصیت تاریخی است. مراد از شخصیت، تشخص خاصی است که روایت داستانی به انسان تاریخی می دهد. این تشخص ناظر بر نمودهای بیرونی انسان تاریخی است. زیرا انسان تاریخی تنها با وجه تاریخی و بیرونی و ظاهری اش ثبت می شود. حوزه معرفتی به انسان تاریخی از رفتار و گفتار و کنش های بیرونی آن تجاوز نمی کند و هر گونه نمود و بروز درون انسان تاریخی تنها به دلالت رفتاری و کنش بیرونی او وابسته است.فارغ از این مانع، روایت داستانی از آن رو که ناظر بر پی رفت حوادث به غرضی مشخص است، می تواند "بود" شخصیت را بنمایاند. زیرا انسان واقعی با زیست خود و کنش خود، بود می یابد. و بود تاریخی شخصیت همان نمود تاریخی اوست این بود تاریخی در گستره مشخصی از طول زمان که از آن به زندگی تعبیر می شود شکل می گیرد. از این رو، نمود انسان تاریخی در جهان روایی به معنای نمود بود او در روایت است. و از انجا که این بود جز با روایت کل زندگی تاریخی محقق نمی شود و هرگونه تخطی یا نقصانی در روایت در نمایش بود تاریخی انسان خلل وارد می سازدَ،  بنابر این روایت داستانی از انسان تاریخی همواره یک قالب بیشتر نخواهد داشت. آن قالب از بدو تولد آغاز می شود و تا مرگ ادامه دارد. بنابر این تنها یک قالب برای نمایش انسان تاریخی وجود دارد و آن رمان است که قادر است یک زندگی را از بدایت تا نهایت خود روایت کند.

با تحقق این فرض نیز انسان تاریخی عینی با نمایش آن در روایت داستانی تفاوت خواهد داشت. انچه در متن صورت بندی می شود چیزی جز شخصیت تاریخی نیست. شخصیت تاریخی تعین روایی انسانی است که در تعین خارجی اش حقیقی است. درحقیقت روایت مکتوب تعینی اعتباری از انسان واقعی در پس دلالت های اعتباری لفظی ارائه می دهد.  اما این قسم، موضوع انسان شناسی ادبیات داستانی قرار نمی گیرد. ادبیات داستانی با ساختارها و شرایط روایی که بر موضوع خود تحمیل می کند در مقابل چنین پرداختی از شخصیت مقاومت می نماید. در ذیل این بخش می توان از مراتب این حضور ناقص یاد کرد. مراتبی که شدت و ضعف آن از یک سو از روایت تاریخی اغاز شده و تا زندگی نامه داستانی خاتمه می یابد. در میان روایت های کلامی، گزارشهای تاریخی و زندگی نامه ها عموما نزدیکترین شکل محقق حضور شخصیت های تاریخی در روایت اند. 2-   شخصیت ملهَم از تاریخ: در تبئین این قسم باید مراتب تشکیکی قسم نخست لحاظ شود. زیرا حقیقت آن است که ادبیات روایی در طول تاریخچه خود به موضوعات و شخصیت های تاریخی توجه نشان داده است. این توجه ظهورات متفاوتی از انسان تاریخی را در روایت داستانی رقم زده است. اما مراد از شخصیت ملهم از تاریخ، شخصیتی داستانی است که انسان واقعی را به نحو ماده پردازش و افرینش شخصیت داستانی به کار می گیرد. از این رو، تعین انسان واقعی در آن لحاظ نشده است. 3-   نظام ایدئولوژیک حاکم بر داستان: بایدها و نبایدهای انسانی اموری عام اند که لازمه حیات دنیایی انسان اند. این قواعد و حقایق با فرض وجود انسان قابل فرض هستند. زیرا اگر انسانی نباشد موضوعی برای احکام و ارزشهای انسانی موجود نخواهد بود. این در حالی است که برخی حقایق دیگر که از آن به جهان بینی یاد می شود فارغ از حضور و وجود انسان وجود دارد. از انجا که این احکام، انسان مفروض موجود و زندگی او را مورد توجه قرار می دهد، سطحی از انسان شناسی را به نمایش می گذارد. این باید ها و نباید ها در حوزه داستان تولید نمی شوند بلکه کاملا ناظر بر وجود خارجی انسان در عالم اند.

 

وجود انسان مبدا شکل گیری این قوانین است و داستان –حتی در خلق شخصیت های خیالی- ناگزیر به تبئینی نسبت به باید ها و نباید های شخصیت است. در حقیقت پردازش شخصیت داستان و حرکت به سمت اثبات هر مضمونی در داستان –حتی با ادعای نفی ایدئولوژی- با طرح ضمنی این قواعد ممکن می شود. قضاوت و ارزش گذاری شخصیت ها و میزان همذات پنداری با انها و تحلیل پیرنگ روایت ناظر بر این قواعد است. بنابر این حوزه بایدها و نباید ها از آن جهت که از منشا وجود انسانی و لوازم زیستی و نحوه هستگانی او انتزاع می شود در ذیل بحث انسان شناسی قابل طرح است. در مطالعات انسان شناسی ادبیات داستانی، این باید و نباید ها به عنوان اصول موضوعه ادبیات داستانی مورد استناد قرار می گیرند. بدین معنی که اثبات باید ها و نباید ها در حوزه مطالعات داستانی نمی گنجد. اما نحوه انعکاس انها که به معنای نحوه انعکاس انسان به معنای عام آن در ادبیات داستانی است جزو موضوعات انسان شناسی ادبیات داستانی خواهد بود. آیا انسان به آن نحو که در زندگی مادی ضرورتا باید قواعدی را برای زندگی اختیار کند و ناگزیر از تبعیت باید و نبایدهایی است - فارغ از اینکه این باید ها و نباید ها از ذات انسان ناشی شده است یا لازمه زندگی اجتماعی و مدنیت انسان است-  باید در جهان داستان نیز از این بایدها و نبایدها متابعت کند؟ آیا حضور داستانی انسان واقعی ملازم با قواعد حضور واقعی آن است؟ و اینکه آیا ساختار های داستانی و لوازم روایی، به مقتضای پردازش و معرفتی که از شخصیت داستانی ارائه می دهند می توانند بازنمونی از این باید ها و نباید ها ارائه دهند یا ادبیات داستانی در برابر این باید ها و نباید ها مقاومت می کند؟ طبیعی است مقوله باید ها و نباید ها مربوط به حوزه عمل است. بنابر این مقوله اخلاق و احکام در کنش شخصیت های داستانی، وابسته به پاسخ گویی به پرسشهای گذشته است.

 

4-   هستی شناسی حاکم بر داستان: مراد از هستی شناسی ژرف ساختی است که داستان در تمامی کنش های شخصیت و ساختار داستانی از آن حکایت می کند. روایت از شخصیت ناظر بر فرض فرجامی در زندگی اوست. این فرجام غایتی است که انسان در طول حیات خود برای آن پدید امده است و بدان خواهد رسید. مقولاتی چون اغاز و انجام انسان و جایگاه او در هستی و خصائص هویت بخش به انسان از جمله مواردی است که در سیره هستی شناسی انسان مورد تامل قرار می گیرد. چنین هستگانی ای حاکم بر کلیت ساختار بندی و شخصیت پردازی ای است که نویسنده به مدد روایت داستانی به دست می دهد. با توجه به این تقسیم بندی چهار گانه و ظهورات و تجلی انسان تاریخی در متن، هر داستانی در حوزه ادبیات داستانی واقع گرای انقلاب ملزم به رعایت صورت سوم و چهارم از صورتهای فوق است. در حقیقت این صور اختصاصی به داستان تاریخی ندارند. این در حالی است که در داستانهای تاریخی صورت اول نیز به دو صورت دیگر انضمام خواهد شد.  در حقیقت صورت سوم و چهارم بنیانهای ادبیات واقع گرا(رئال) انقلاب اسلامی را بنا می نهند.

 

 تحفظ بر مورد نخست از موارد چهارگانه یا تنزل ان در مورد دوم محل پرسش است. پرسشی که محدوده تعریفی واقع گرایی را برای اثاری چون سه کاهن تعیین می کند و قواعد نگارش را تعیین می نماید. ایا سه کاهن داستانی تاریخی است؟ یکی از نخستین سئوالاتی که در روند نقد اثر با رویکرد تاریخ مدارانه باید بدان توجه داشت رویکرد اثر است. ایا سه کاهن را می توان داستانی تاریخی تصور کرد؟ پاسخهایی که به این پرسش داده می شود متفاوت است.

 

-  سه کاهن داستانی تاریخی نیست. زیرا هیچ داستانی تاریخی نیست. حتی داستانهایی که از شخصیت های تاریخی حکایت می کنند و عناصری چون، شخص، واقعه، زمان و مکان در انها نسب تاریخی دارند نیز غیر تاریخی اند. این بدان معنی است که صرف مشابهت داستان با وقایع تاریخی مجوزی برای تطبیق داستان با تاریخ به منتقد نخواهد داد. نویسنده ازاد است هر روایتی را ارائه نماید و محدوده تغییرات خود را در اسناد تاریخی توسعه بخشیده یا تضییق بخشد. سه کاهن داستان تاریخی نیست. زیرا داستان با تاریخ جمع نمی شود. قید داستان – در تعبیر تاریخ داستانی شده- تمامی خصوصیات و ضوابط تاریخی را در محدوده داستان تعریف می نماید.

 

توضیح انکه از انجا که لازمه داستان خیال ورزی است و خیال ورزی جز با تصرف در واقعه حاصل نمی شود، بنابر این داستان نویسی جز از رهگذر تصرف در تاریخ- اعم از اضافه یا کاست- ممکن نیست. از این رو، رویکرد تاریخ گرایانه در داستان بی معنی است. ضمن انکه هیچ خواننده ای از داستان مطالبه حقایق تاریخی نمی کند همانطور که هیچ خواننده تاریخی از ان داستان نمی خواهد. -

 

سه کاهن تاریخی نیست زیرا در فروع حوادث و شخصیت پردازی و فضا سازی کاملا بر اساس تخیل به افرینش پرداخته است. تاریخ تنها محدوده ای برای تخیل ورزی و بهانه ای برای تخیل ورزی در اختیار نویسنده قرار داده است. -        سه کاهن داستان تاریخی است. طبق مثل معروف "مالا یدرک کله لا یترک جُلُّه" نمی توان از تمامی ضوابط تاریخی صرف نظر کرد. نخست انکه در ذاتی بودن تخیل برای داستان تردید است. چرا که وقایعی که صرف بیان انها روایت داستانی را شکل دهد امکان وقوع دارد. بدین معنی که رابطه داستان و خاطره عام و خاص من وجه است نه تباین. دیگر انکه علی فرض اینکه داستان ناگزیر به تخیل ورزی باشد باید به اندازه تخیل حکم به صرف نظر از اصول تاریخی کرد. تا ضرورت های داستانی ثابت نشود، نمی توان با حکمی کلی هر گونه تصرف در تاریخ را در داستان منکر شد.

 

تردیدی در این نیست که شخصیت های اصلی و فرعی، مکان وقوع، زمان وقوع و برخی وقایع در این روایت منشأ تاریخی دارند. اما انچه قطعی است ان است که نویسنده در نمایشی کردن و روایت بهانه تاریخی خود به خیال ورزی نیز پرداخته است. اما اینکه نویسنده چگونه و تا چه حدی از رئالیزم تاریخی صرف و گزارش تاریخی مستند به سمت داستان واقع گرا حرکت کرده است، ترسیم کننده دیدگاه نویسنده و محدوده تعریف او از واقع گرایی است.

 

از این رو، مجموعه محدودیت هایی که داستان سه کاهن- و البته هر داستان موضوعی تاریخی- با آن مواجه است بدین قرار است: 1-   محدودیت های موضوعی: کودکی پیامبر اکرم صلوات الله علیه، خود از جمله امور محدودیت افرین است. این نه به دلیل فقدان اسناد تاریخی و روایت های ان، که به واسطه پردازش شخصیت مورد نظر در این مقطع است. نویسنده در لایه اولیه پردازش با نوعی پارادوکس مواجه است. کودکی که بزرگ می نماید. در جای خود این مطلب پرداخت خواهد شد که نگاه شیعی به شخص معصوم و پیامبر اکرم، علم پیامبر، عصمت پیامبر، نسب و تربیت پیامبر، در مقابل انتظار رفتار کودکانه از شخص قرار می گیرد. پیامبر اهل لهو و بازی نیست زیرا انسان کامل برای هدف عالی افریده شده است. از این رو پرداخت کودکی این حضرات که مستلزم نمایش چنین عظمتی از یک فرد به ظاهر کودک و کم سن و سال (در این داستان، 4 سالگی پیامبر اکرم صلوات الله علیه[13]) است دشوار خواهد بود. برخی در توجیه شخصیت و منش ان حضرت در دوران کودکی ایشان را از جمله نوابغ بشری دانسته اند. بلکه نبوت را نیز نوعی نبوغ بشری قلمداد می کنند.[14] چنین محدودیتی اختصاص به اثار تاریخی ندارد بلکه زاییده هویت شخصیت و پسزمینه سنی او برای روایت است.

 

2-   محدودیت های نمایشی: برخی از مفاهیم مطرح در زندگی پیامبر اکرم با محدودیت های نمایشی همراه است. با توجه به زبان داستان و استفاده ان از کلمات، نمایش برخی امور با دشواری مواجه است. در دسترس ترین این امور که اختصاصی به داستان تاریخی ندارند، ملموسات و شنیدنی ها و بوییدنی ها و چشیدنی ها است. ادبیات ابزاری برای انتقال این امور ندارد. به عنوان مثال عطری که در دوران کودکی از وجود مبارک حضرت استشمام می شد چه عطری است؟ ایا مشابه عطرهای مادی است؟ سکینه و متانت و خلوص و صفایی که در ان وجود ذی جود بود چگونه قابل نمایش است؟ طبیعی است به میزانی که از خصوصیات روحی و اخلاقی و عمق روحی ان حضرت بخواهد بیان شود نیازمند به مجرایی برای نمایش است. و ادبیات دستهایش برای نمایش این امور تا حدودی بسته است.

 

3- محدودیت های اسنادی: در بخشی از متعلق روایت که تحقق تاریخی داشته است قطعا دست یابی به اسناد تاریخی و حرکت بر مدار انها شرط است اما نکته ان است که خیال پردازی در برهه سکوت تاریخ نیز تابع قواعدی است. چرا که این خیال پردازی نباید معارض با بخشهای تاریخی معلوم و عقاید حقه دینی باشد.

 

4-   محدودیت های مفهومی: برخی مفاهیم گرچه مبتنی بر نقل تاریخی اند اما فهم چیستی ان به درستی دشوار است. حوادثی چون شستن قلب حضرت در ظرفی از طلا و جدا کردن لخته ای تیره از ان، یا پنهان شدن دو فرشته در جامه حضرت و یا تادیب حضرت در کودکی توسطه فرشته الهی. یا روییدن خرمای تازه از بوته خار. تردیدی در این نیست که این اخبار نشان از عالم غیب و تاثیرات غیبی در زندگی پیامبر اکرم دارد اما چیستی این وقایع بر هر نگرنده ای مشخص نیست.

 

5-   محدودیت های تجربی: بخشی از انچه تاریخ روایتگر ان است به واسطه بعد زمان و بعد زبان و فرهنگ، از دسترس نویسنده کنونی خارج است و بخش دیگر به واسطه انحصار این تجربه در شخص پیامبر یا نزدیکان ان حضرت از جمله حضرت خدیجه، حلیمه سعدیه و دیگران از دسترس خارج است و برخی دیگر به لحاظ تجربیات معنوی لا زمان، تنها به واسطه مراقبت و سلوک معنوی نویسنده تا حدودی برای او مکشوف خواهد بود.

 

6-   محدودیت های اعتقادی: محدودیت های اعتقادی را باید جامع موارد 1،3،4،5 دانست. البته این بند از موارد شش گانه با موارد چهار گانه فوق رابطه عموم و خصوص مطلق دارد. زیرا برخی قواعد محدود کننده داستانی اختصاص به این مورد دارد و ان مربوط به قواعدی است که تاریخ نیز درباره انها سکوت کرده است و به دلایل عقلی و نقلی کلیت ان ثابت شده است. در حقیقت کلیت روایت بر پایه شناخت نویسنده از جهان و چارچوب حرکتی او تعیین می شود و موارد چهارگانه یاد شده در حقیقت چیزی جز نمود سلوک نویسنده در روایت داستانی نیست. تردیدی در این نیست که نویسنده از ان جهت که می زید روایت می کند و از ان جهت که روایت می کند می زید. روایت برای نویسنده نحوه عمل او در ساحتی وسیع تر به نام زندگی است و روایت او فرعی بر این اصل است نه استثناءی بر قاعده زندگی. بلکه این اصل حاکم بر دیگر اصول از قواعد شش گانه است. در حقیقت نویسنده پیش از اینکه برهه تاریخی ای را انتخاب کند باید دست به استنباط بزند. اینگونه نیست که نویسنده به صورت خالی الذهن خود را در برابر روایات تاریخی قرار دهد و تنها منتظر برانگیختن احساسات یا تخیل خود باشد. باید قدرت تفقه تاریخی داشته باشد.

 

اینکه اسناد تاریخی چه اموری را ذکر کرده اند باید عرضه شود به مسلمات اعتقادی عقلی و نقلی و تنها در این صورت است که حتی اسناد مورد اعتنا قرار می گیرند. نویسنده پس از این استنباط است که می تواند قواعد داستانی اش را پی ریزی نماید و به چرایی های تاریخ پاسخ دهد.اختصاصات و اشتراکات داستان تاریخی معصومین اما داستان تاریخی با چنین محدودیت هایی ایا می توان برای ادبیات داستانی تاریخی با موضوع غیر معصومین و یا ادبیات داستانی واقع گرای مخیل قاعده سازی کند؟ ایا این دو گونه ادبی از قواعد مشترکی بهره می برند؟ به نظر می رسد چنین است. زیرا گرچه برخی امور غیبی و کرامات تنها اختصاص به وجود مبارک پیامبر اکرم یا معصومین دارد، اما اصل امور مقدس و عمل قدسی و شخصیت قدسی اختصاصی به معصومین و حضرت نبی اکرم صلوات الله علیه ندارد. بر پایه چنین فرضها و محدودیت هایی است که نویسنده در مواجهه با واقعه تاریخی دست به انتخاب می زند.

 

چنین انتخابهایی ممکن است برخی از محدودیت های یاد شده را کاهش دهد اما نمی تواند انها را کاملا محو و مرتفع سازد. این اصلی است که در تمامی اثار تاریخی دیده می شود. از جمله روشهای کم کردن تاثیر این محدودیت ها انتخاب شخصیت اصلی و راوی است. گاهی هم شخصیت اصلی و هم راوی غیر معصوم است. گاهی شخصیت اصلی معصوم است و راوی غیر معصوم است. در داستان سه کاهن، راوی دانای کل محدود انتخاب شده است. به نحوی که در 62 فصل این کتاب تقریبا به ترتیب، راوی متمرکز بر حلیمه و شوهرش حارث می شود. خصیصه زاویه دید دانای کل محدود استفاده از ظرفیت های دو زاویه دید دانای کل و اول شخص است، به نحوی که تلاش دارد صمیمیت زاویه دید اول شخص را حفظ نماید و احاطه و دیدگاه بیرونی دانای کل سوم را با خود داشته باشد. در این زاویه دید، برای راوی شخصیتی حقیقی نمی توان قائل شد. راوی شخصی است که بر اساس اعتبار و قرار داد میان نویسنده و خواننده از اغاز پذیرفته می شود و البته نباید از این قاعده تخطی کند. 

 

فارغ از چند و چون این زاویه دید و جایگاه ان در چنین روایتی و صحت بکار گیری ان، شخصیت اصلی روایت بدون تردید حلیمه سعدیه دایه پیامبر اکرم است. در حقیقت نویسنده با انتخاب این شخصیت تلاش کرده است از زیر بار پردازش شخصیت پیامبر اکرم در دوران کودکی رها شود و در ضمن شخصیتی را محور قرار دهد که با پیامبر به مدت 4 سال به صورت مباشرت همنشینی داشته است و به واسطه نقش اش به عنوان دایه، احساسات مادرانه ای نسبت به حضرت دارد. بنابر این، چنین شخصیتی به لحاظ ارتباط و نسبتش با پیامبر اکرم و برخورداری از احساس مادرانه می تواند محور روایت قرار گیرد. جایگاه پیامبر اکرم در روایت تاریخی "سه کاهن" تردیدی در این وجود ندارد که کودکی پیامبر محور این روایت قرار گرفته است. و در این نیز تردیدی نیست که روایت داستانی تاریخی پیامبر اکرم در شیوه تام و کامل خود با محوریت این شخصیت به عنوان شخص اصلی محقق می شود.

 

زیرا کارکرد دیگر اشخاص داستان اعم از شخصیت های نوعی و قالبی، حاشیه ای و فرعی است و بیشترین پردازش و در نتیجه تاثیر گذاری و همذات پنداری با شخص اصلی صورت می گیرد. از این رو انتخاب نخست چنین داستانی باید بر محوریت شخص پیامبر اکرم  در سنین کودکی قرار می گرفت. روشن است که برجسته شدن برخی اشخاص دیگر در این اثر، انتخابی از روی ضرورت و گشایش در ورود به موضوع بوده است نه انتخابی اولیه و اصیل. اگر فرض کنیم این داستان، روایت حلیمه و شویش (حارث) است که کودکی اسرار امیز را به قبیله خود اورده اند و این موجب حوادثی در زندگی انها شده است، بیان دقیقی از این داستان به دست نداده ایم. این اشخاص تنها به واسطه نسبت یافتن با وجود پیامبر اکرم اهمیت یافته اند و توجه انها به پیامبر اکرم است که نه تنها اهمیت تاریخی که اهمیت داستانی بدانها بخشیده است. در اینکه اهمیت تاریخی این دو تن به واسطه چنین نسبتی است تردیدی نیست. چرا که اگر حلیمه دایه پیامبر اکرم نبوده در تاریخ کاملا فراموش می شد. اما ایا در روایت داستانی از زندگی حلیمه نیز، اهمیت شخصیت به واسطه نسبت تاریخی ان تعیین می شود یا به واسطه نقش و جایگاه ان در داستان؟ طبیعی است جهان داستان، جهان مناسبت های درون متنی است. جهان داستان با انتخاب شخص اول داستان به ان اهمیت می دهد. بدین معنی که دغدغه های ان را برجسته می کند و عواطف واحساسات ان را به نمایش می گذارد و مهم ترین کسی که در جهان داستان نظر مخاطب را به خود جلب می کند شخص اول داستان است.

 

از این رو، انتخاب حلیمه در سه کاهن به عنوان شخص اول، جایگاه او را تغییر می دهد. در حالی که او در متن تاریخ در حاشیه است و پیامبر اکرم در متن است، در داستان، پیامبر در حاشیه است و حلیمه در متن قرار می گیرد. البته این تصمیم بدان معنی نیست که چنین انتخابی به معنای وهن یا کوچک شماری شخصیتی در مقابل شخصیت دیگر است. زیرا انچه شخصیت اصلی را اهمیت می بخشد قرار گرفتن او در مرکز توجه داستان است نه لزوما جایگاه اجتماعی و دینی ان. از این جهت ممکن است شخصیت اصلی داستان از افراد فرودست جامعه باشد و شخص فرعی داستان فردی بلند مرتبه باشد. اما ممکن است درباره تعبیر گذشته مبنی بر اینکه در سه کاهن حلیمه از حاشیه به متن امده و پیامبر اکرم از متن به حاشیه رفته است سئوالی مطرح شود. صورت سئوال این است: در سه کاهن، مسئله اصلی با امدن پیامبر اکرم به زندگی این زن اغاز می شود.

 

در طول داستان تمامی توجه این زن نجات جان پیامبر و محافظت از اوست و کانون احساسی حلیمه بر وجود مبارک پیامبر اکرم متمرکز شده است. از این رو جایی برای به حاشیه رفتن پیامبر اکرم وجود ندارد. پاسخ این سئوال روشن است. این سئوال بر پایه مغالطه ای درباره نقش شخصیت اصلی صورت گرفته است. مراد از حاشیه رفتن شخصیت تعبیر دیگر حضور او به عنوان شخصیت فرعی است و مراد از امدن به متن، قرار گرفتن شخصیتی به عنوان شخص اصلی داستان است. از این رو، حتی اگر همه دغدغه های حلیمه برای نجات و حفظ جان پیامبر اکرم صلوات الله علیه صرف شود، این امر پیامبر اکرم را به متن داستان وارد نمی سازد. توضیح انکه، انچه موضوع داستان قرار می گیرد، عمل شخصیت برای حل مسئله است. مسئله از ان جهت که برای شخص اصلی اهمیت می یابد انگیزاننده او برای حرکت و کشمکش است.

 

بنابر این ما در داستان نویسی با مسائل مهم مواجه نیستیم، بلکه با مسائلی مواجه هستیم که برای شخصیت اهمیت می یابد. اینکه پیامبر اکرم کیست و چیست، تنها از منظر خواست و انگیزه شخص اصلی بیان می شود و به نمایش در می اید. شخص اصلی است که تمامی حقایق عالم داستان را با انگیزه خود و اراده خود تحقق می بخشد. بدیهی است در عالم مقدسات بسیار و نامقدسات بسیاری وجود دارد. تمرکز بر شخص اصلی و انتخاب او در این زمینه است که ان مفهوم مقدس یا نامقدس را تثبیت می کند و به نمایش در می اورد. نتیجه انکه، انتخاب حلیمه سعدیه به عنوان شخص اصلی این روایت، انتخابی اصیل برای پرداخت به زندگی پیامبر اکرم نیست. بلکه انتخابی غیر اصیل محسوب می شود.

 

این انتخاب، بر پایه ضرورت ها و محدودیت هایی برگزیده شده است. گرچه این انتخاب با توجه به اینکه انچه در این داستان اهمیت دارد شخص پیامبر اکرم است انتخابی ناتاریخی است، اما رویکردی داستان نویسانه است برای گریختن از محدودیت های تاریخی پرداختن به زندگی پیامبر اکرم به نحوی که شخص اصلی کودکی پیامبر اکرم باشد. حال باید توجه کرد با این تغییر چه اتفاقی رخ می دهد. طبیعی است نمی توان تنها با تغییر شخصیت اصلی یا راوی و نگاه به جهان داستان از منظر شخصیت فرعی از تمامی قیود و محدودیت های تاریخی ای که چنین انتخابی را ناگزیر کرده است گریخت. بلکه به نظر می رسد این محدودیت ها همچنان به صورت دیگری در اثر ظاهر می شود و این انتخاب به معنای پاک شدن صورت مسائل پیشین نیست. در اینجا لازم است به اصلی اساسی در ادبیات و سینما و تاتر اشاره شود.

 

این اصل رکین که حاکم بر عموم قواعد دیگر داستانی و نمایشی است اصل:« نگو، نشان بده» است. فرض کنیم درصورتی که شخص پیامبر اکرم محور روایت قرار می گرفت بدین صورت که شخصیت اصلی داستان وجود مبارک این حضرت قلمداد می شد، اصل فوق الذکر حاکی از ان است که انچه موجب شگفتی و عظمت این شخصیت می شود باید در روایتی داستانی به مخاطب نمایش داده شود. زیرا منظر داستان نسبت به موضوعات و شخصیت هایش گزارش صرف نیست بلکه نمایش است. نمایش چنین شخصیتی کار اسانی نخواهد بود. گرچه می توان به نحو تشکیکی از این دشواری سخن گفت و نمایش برخی امور ساده تر را ممکن تر از امور پیچیده روحی همچون وحی الهی دانست. اما با تغییر شخصیت، چه اتفاقی رخ می دهد؟ طبیعی است اگر این تغییر شخصیت به قیمت از دست رفتن وجه نمایشی داستان باشد مشکلی حل نشده است. بلکه اساس هدف روایت داستانی که نمایش دادن است فراموش شده است. حال سئوال این است که با دست شستن از نمایش شخصیت اصلی(پیامبر اکرم) و نمایش شخصیت فرعی(حلیمه سعدیه) چه چیزی نمایش داده می شود و چگونه نمایش داده می شود؟ موانعی که موجب شد تا گزینه شخصیت اصلی برای پیامبر اکرم در این کار کنار رود را در گذشته بیان کردیم. مجموعه محدودیت های اسنادی، اعتقادی، مفهومی، تجربی، نمایشی و موضوعی، بخصوص در برهه کودکی پیامبر اکرم به چشم می خورد. با محوریت یافتن حلیمه دو صورت در داستان پدید می اید.

 

صورت نخست اینکه قرار است حلیمه، جایگاه نویسنده را در داستان ایفا کند. یعنی همانطور که نویسنده می توانست با توجه به پیامبر اکرم به عنوان شخصیت اصلی ایشان را روایت کند، این کار بر عهده حلیمه گذاشته شود. این فرضی باطل است. زیرا همان محدودیت هایی که برای نویسنده وجود دارد برای حلیمه نیز وجود خواهد داشت. بلکه حلیمه این داستان نیز پرداخت شده نویسنده است. بنابر این تغییر دیدگاه نویسنده مبنی بر اینکه به جای توجه مستقیم به شخصیت پیامبر اکرم از توجه حلیمه به ایشان روایت کند مشکلی را حل نمی کند. تنها مشکل از نویسنده به دوش حلیمه گذاشته شده است. نتیجه چنین تلقی و انتظاری از حلیمه روایتی گزارشی از پیامبر اکرم و روایتی نسبتا داستانی از خود است. یعنی زمانی که حلیمه به موضوع پیامبر اکرم می رسد باید همان طور دست به عصا و با محدودیت تنها به گزارش تاریخی اکتفا کند و تنها زمانی که از خود و زندگی خود و دیگر افراد می گوید می تواند از ظرفیت های نمایشی داستان بهره ببرد. اما صورت دوم ان است که نقش حلیمه در داستان به عنوان شخصیت اصلی تنها ناظر صرف نیست. او حقایقی را درک کرده است. اگرچه این حقایق نه به نحو کامل که به نحو نسبی و ضعیف درک شده است. او نماینده نویسنده و همه مخاطبان است.

 

بدین معنی که روایت حلیمه از پیامبر روایت کسی است که به اندازه حلیمه- و در اصل نویسنده- از وجود پیامبر اکرم بهره می برد. یعنی نور ایمان و بهره عبودیت و محاسن اخلاق به اندازه ای که در این شخصیت ظهور کرده باشد و به ادراک و عمق دید او رسیده باشد و به عمل در امده باشد، بهره ای از پیامبر برده است. در این صورت حلیمه تنها گزارش دهنده زندگی پیامبر نیست. بلکه سطحی از نمایش را دقیقا در زندگی خود روایت می کند. او از زندگی خود روایت می کند نه از موضوعی دیگر. بررسی پیرنگ داستان بر محوریت "حلیمه" و نسبت ان با مضمون حیات نبوی بررسی این فرآیند نیازمند به تحلیل ساختار "سه کاهن" است. تا اینجا روشن شد که انتخاب حلیمه به عنوان شخصیت اصلی نمی تواند تکلیف داستان را در پرداخت به موضوعات حساس و محدودیت افرین تعیین کند. همه چیز در این باره به پیرنگ و نظام ساختاری داستان بستگی دارد. مهم ترین سئوالی که در این باره وجود دارد انگیزه شخص اصلی در پیشبرد داستان برای حل مسئله است.

 

برد مضمونی داستان و برد نمایشی ان به اندازه برد انگیزه شخصیت است. زیرا تردیدی در این نیست که عمل و کنش داستانی بیان کننده انگیزه- مجموعه حقایق اعتقادی، ایمانی، اخلاقی و عاطفی- شخصیت است. بنابر این برای پاسخ گویی به این پرسش که داستان چه چیزی را نمایش می دهد باید به انگیزه های شخصیت توجه کرد. اینجا دیگر موضوعات بیرونی چندان اهمیتی ندارند. زیرا تا موضوعات بیرونی تبدیل به باورهای درونی نشوند و  اختیار و اراده و احساسات شخصیت را در اختیار نگیرند، نمی توانند به حریم مضمونی داستان وارد شوند. چه چیزی محرک حلیمه سعدیه در این داستان بوده است؟ غرض و غایت حرکت او چیست؟ و او چگونه به نتیجه می رسد؟ طرح مسئله ورود پیامبر اکرم به زندگی حلیمه[19] همراه با تغییر بوده است. این تغییر همان است که می توان از ان به عدم تعادل یاد کرد. به نقل برخی تواریخ، حتی از زمانی که حلیمه از قبیله بنی سعد به سمت مکه امد در رویایی چنین سرنوشتی به او نمایانده شده بود. رویایی که متفاوت از تمامی رویاها بوده است و برای چنین زنی شگفت اور می نموده است. این عدم تعادل ها- تفاوت ها- در مکه و به هنگام قبول سینه حلیمه توسط کودک، پر شیر شدن سینه حلیمه، حرکت سریع الاغی که بر ان سوار بوده است و سبقت حیوان از دیگر مرکب های کاروان اغاز می شود و  تقریبا در تمامی زندگی او جریان داشته است. اما طبعا این تغییر صرفا نمی تواند مایه داستان باشد. زیرا داستان با انتظار پیش می رود. انتظاری که خطری را در اینده هشدار دهد.

 

البته زندگی اعراب بادیه نشین سرشار از خطر و رنج و گرسنگی بوده است.چند دسته از این خطرها در داستان پیش بینی شده است: 1-   امدن چند کاهن یهودی و بازرسی پیامبر اکرم و پیشنهاد تحویل ان حضرت به انان در مقابل پول. 2-   حساسیت و حسادت دیگر افراد قبیله نسبت به زندگی حلیمه و شوهر و سه فرزندش و انزوای انها در قبیله. این بدان سبب بوده است که گوسفندان حارث به هر جایی پای می گذاشتند علق و سبزی از زمین می رویید و سینه گوسفندان پر شیر می شد اما گوسفندان دیگر اهالی قبیله بی رمق و بی برکت بوده اند. 3-   خطری که به واسطه حضور دو ملک و شکافتن سینه ان حضرت و شستشوی قلب ان حضرت توسط حلیمه احساس می شده است. 4-   اخبار راهبان مسیحی مبنی بر اینکه پیامبر اکرم پادشاه جهان خواهد شد. 5-   احتمال جن زده بودن پیامبر اکرم نعوذ بالله و لزوم یافتن دعا و حرزی برای محافظت از ان حضرت. این همه به واسطه وجود پیامبر اکرم در این قبیله رخ داده است. البته بهتر این گفته شود در برخی از صورت های مسئله، ذهنیت این افراد مسئله ساز شده است نه وجود ان حضرت. از میان پنج مسئله فوق، نویسنده بر مسئله اول متمرکز شده است. مورد سوم و چهارم به عنوان مسائل فرعی قرار داده شده است و مورد دوم و پنجم تکمیل کننده و پر رنگ کننده مسئله نخست اند. به نحو واضحی مورد دوم طراحی شده است که حلیمه تنها با مشکل مواجه شود و هیچ یاوری نداشته باشد. زیرا در این صورت و با خصوصیت قبیله گرایی و تعصبات قبیلگی، حل مسئله از دست حلیمه خارج شده و مسئله تبدیل به مسئله ای قومی می شد و افرادی به یاری حلیمه می شتافتند. 

 

از سوی دیگر، طراحی مسئله پنجم جهت تامین بسط مسئله و موضوعیتی برای پنهان کاری داستانی در پرداخت شخصیت سه کاهن صورت گرفته است. البته باید توجه داشت نوع فصل بندی کار و استفاده از زاویه دید گویای حضور بی چون و چرای حارث (همسر حلیمه) در ماجراهای داستان است. از انجا که مسئله باید برای شخصیت اصلی مطرح شود، داستان سه کاهن در طرح مسئله برای حلیمه چندان ثابت قدم نبوده است. بلکه در فصول متعددی مسئله برای حارث مطرح می شود. اینکه ایا او می تواند کودک را در اختیار کاهنان قرار دهد یا خیر. این رویه موجب شده است حجم قابل توجهی از داستان عملا از پرداخت به شخص اصلی و نحوه واکنش او درباره مسئله محروم بماند. به لحاظ تاریخی، هر دو مسائل فاقد مستند قوی تاریخی اند. بلکه تعصب قومی قبیله ای در عرب و بخصوص زندگی در صحرا و وجوب محافظت قبیله از خطرات متعدد موجب می شد مناسبات محکمی میان افراد قبیله برقرار شود و عملا زندگی در عزلت و بدون قبیله محکوم به فنا بوده است. توجه به ساختار قبیله نشان می دهد مراتبی برای قدرت در قبیله مطرح بوده است و روابط میان افراد و تصمیم گیری های مهم در سطحی از افراد راس قبیله صورت می گرفته است. بخصوص قبیله بنی سعد در ان زمان به فصاحت در زبان و شجاعت شهره بودند. این در حالی است که نویسنده سه کاهن تصوری امروزی و غیر دقیق را از قبیله ارائه داده است.

 

در زمان جاهلیت اساسا زن جایگاه خاصی نداشته است و مورد مشورت قرار نمی گرفته است بلکه به فروش می رسیده و جزو اموال مرد به حساب می امده است. این در حالی است که در سه کاهن، گویا همه قبیله منتظر نظر او برای تحویل کودک هستند. در حقیقت حلیمه نه زنی تاریخی با ملاحظات و فضای زیستی تاریخی که زنی امروزی است که می تواند برابر مردش و حتی قبیله بایستد و دیگران هم منتظر تصمیم او هستند. از جمله مواردی که این مهم را تایید می کند ان است که حتی سه کاهن یهودی نیز به اهمیت نظر حلیمه درتحویل کودک واقفند و برای مدتی از حارث می خواهند زنش را راضی کند! فارغ از تمامی این موارد، گرچه تاریخ و منابع تاریخی به وجود برکت در زندگی حلیمه و عدم ان در احشام و زندگی دیگر افراد قبیله اشاره کرده اند. اما اشاره ای به حسادت یا نوعی معاندت قبیله [24]و طرد انها از سوی قبیله نکرده اند. ضمن انکه طرح این مسئله عملا نوعی پارادوکس را در داستان ایجاد می کند و از پیامبر اکرم کودکی با برکت و حسادت افرین می سازد! زیرا تا زمانی که این کودک نبود، با وجود گرسنگی حلیمه و شویش، زندگی همدلانه ای با افراد قبیله داشتند اما با ورود این کودک گویا درگیری ها و معارضه ها در این قبیله شکل گرفته است و انها به انزوا رفته اند! مسئله دوم نیز مستندی تاریخی ندارد.

 

تنها در برخی منابع تاریخی به قصه اویختن حرزی به گردن پیامبر از سوی حلیمه در هنگامی که قصد رفتن به صحرا را داشتند اشاره شده است که این امر نیز با رد ان حضرت مواجه شده است. سه کاهن اما یکی از تم های اصلی خود را بر محوریت اعتقاد قبیله و بخصوص حارث و حلیمه بر جن و دفع اجنه و اشرار انها قرار داده است. و اساسا تا مقاطع مهمی از داستان گمان می رود کاهنان امده اند که حرزی برای دفع جنیان به این خانواده بدهند و این کودک جن زده را  از خطر مصون دارند! اما پس زمینه مورد دوم و پنجم، در تعارض با تعالیم و حقیقت نبوی است و عملا طرح این مقولات که مستند تاریخی ندارد نمی تواند محملی برای طرح حقیقت نبوی قرار گیرد. زیرا به نظر می رسد برکت همواره با جمعیت همراه است. چنانکه در زمان بعثت پیامبر نیز وجود پیامبر اکرم وحدت افرین بوده است و وحدت یکی از ثمرات و ظهورات برکت معنوی پیامبر اکرم تلقی می شود.داستان نه با اتحاد افراد قبیله تمام می شود و نه در ساختار داستانی کشمکش مبتنی بر چنین انتظاری مواجه هستیم. اما مقوله جن زدگی نیز از جمله مضامینی است که اساسا مجرای ظهور و بروز و کشف حقیقت نبوی را در دوران کودکی پیامبر اکرم محجور می سازد. مسئله اصلی داستان بر محور چنین احتمالی از سوی حارث و حلیمه دنبال می شود. حارث تا پایان به این اعتقاد خود باقی می ماند و حلیمه نیز شاهد گویایی بر نقض این احتمال نمی یابد. داستان و در پی ان حلیمه به عنوان ناظر و مفسر و شاهد ماجرا و کسی که کنش اساسی او در طول داستان تعیین کننده است، خود دقیقا نمی داند از چه می گریزد. او هیچ ملاکی برای بازشناسی جن زدگی از حقیقت نبوی ندارد. تنها شاهد او خبری است که راهبی به او می گوید مبنی بر اینکه این کودک پادشاه جهان خواهد شد.[28]

 

هنگامی که مقام نبوت به پادشاهی تنزل یابد و مفهوم امور غیبی در ورطه تفسیر دخالت جنیان در امور عالم شود قطعا تفسیر نادرست خواهد بود. همانطور که در اغاز بحث امد، خلق روایتی بر پایه واقع گرایی تاریخی دینی، جدای از انتخاب موضوع و رعایت جوانب تاریخی و اعتقادی، نیازمند رعایت ساختاری است که در ضمن خود بتواند ورودی به ساحت های مادی و معنوی موضوع داشته باشد. لذا نحوه ورود و موضع نویسنده در انتخاب مسئله می تواند در میزان توفیق او در نمایش واقع گرای تاریخی موثر باشد. در "سه کاهن" تمرکز نویسنده بر مسئله اول قرار گرفته است. اصل چنین واقعه ای نیز در تاریخ ثبت نشده است. منابع دیدار جمعی از مسیحیان و راهبان حبشه را با پیامبر اکرم در دوران کودکی و زمانی که در نزد حلیمه می زیست تایید کرده اند. این راهبان در صدد ربایش حضرت بوده اند. اما داستان مسئله ربایش را مطرح نکرده است و تنها درخواستی در این زمینه از طرف راهبان مطرح می شود. 

 

در مورد ملاقات کاهنان نیز منابع از دیدار یک کاهن با حضرت و گفته کوتاهی یاد کرده اند.

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]