تاریخ انتشار خبر: 09 خرداد 1392 - ساعت 00:57:50
گوهر

گوهر

«گوهر» خاطرات خود نوشت مهدي جعفري نسب اشكذري است كه در سه فصل با عنوان‌هاي «تا آغاز انقلاب اسلامي»، «تا آغاز دفاع‌مقدس» و «دفاع‌مقدس» نوشته شده و با دو بخش «تصاوير» با 27 عكس و «اسناد» به پايان مي‌رسد.

گوهر
مهدی جعفری نسب اشکذری
سوره مهر
 

چتر باز ها را دیدی چه عشقی می کنند وقتی سقوط میکنند!
هرچه ارتفاع بیشتر،سقوط برای آنها لذت بخش تر است!
چرا؟چون پشت آنه گرم هست به یک چتر.
ایمان هم چتر است چتر نجات!
اگر ما اهل ایمان باشیم،دیگر از سقوط و افتادن و تهدید ها هیچ هراسی نخواهیم داشت و قبول اینکه چه کشته شویم و چه بکشیم پیروزیم راحت و قابل هضم تر خواهد بود. و آن چیزی که برای ما اولویت پیدا می کند رضای محبوب و عمل به تکلیف می باشدو این هست که قران کریم همه رابه ایمان دعوت میکند،ایمانی از سر صدق نه ادعای گزاف...
و چه عاشقانه و خالصانه سربازان خمینی کبیر اهل ایمان بودن را به صورت عملی بر روی صفحه  های تاریک دل های بی قرار ما به تصویر کشیدند و آسمانی شدند.
 
فاصله تولد تا مرگ،مسیری هست که با زندگی می پیماییم،زندگی هر انسان خواه ناخواه با حوادث و وقایعی پیوند خورده است که همان خاطرات اوست.هرکس خاطراتش را نوشته،تومار زندگی خود را باز کرده و گوهر از گفته ها و شنیده های یک عمر است.خاطراتی  متفاوت از جنگ و جبهه ،ساده و صمیمی که خانواده ی ما و هزاران خانواده دیگرایرانی با خود دارند. گوهر فقط حکایت زندگی و ازدواج و مرگ نیست؛قصه گروهی از فرزندان آدم و حوا در روزگاری به یاد ماندنی و عبرت آموز است.
«گوهر» خاطرات خود نوشت مهدي جعفري نسب اشكذري است كه در سه فصل با عنوان‌هاي «تا آغاز انقلاب اسلامي»، «تا آغاز دفاع‌مقدس» و «دفاع‌مقدس» نوشته شده و با دو بخش «تصاوير» با 27 عكس و «اسناد» به پايان مي‌رسد. فضاي كلي كتاب در روستاي اشكذر كليد مي‌خورد و نقطه آغاز كتاب، به دنيا آمدن «گوهر» در سال 1308 است. ماجرا‌هاي كتاب با بزرگ شدن وی و ازدواجش با علي و به دنيا آوردن فرزندانش تا پيروزي انقلاب و هشت سال دفاع مقدس ادامه مي‌‌يابد. راوي خاطرات، فرزند گوهر است و ماجراها را با توجه به تمام جزیيات آن‌ها و فرهنگ مردم اشكذر بازگو مي‌كند و جريان‌هاي تاريخي سال‌هاي پیروزی انقلاب و هشت سال دفاع‌مقدس را زیر نظر دارد.

بخشي از کتاب گوهر را با هم مي خوانيم :
بعدها يکي از دوستانم که در اين عمليات مجروح شده بود ، برايم گفت که در عمليات چه اتفاقي افتاده بود . با  شنيدن حرفهايش ، دلم يک جوري شد و تا چند روز همه اش اين صحنه در فکرم بود و خيال مي کردم من آنجا هستم . گفت : ما رفته بوديم جلو و خيلي تشنه بوديم . قمقمه ها آب نداشت . يک تانکر بود که در ديد دشمن بود . مثل آبکش شده بود و از سوراخ هايش آب بيرون مي ريخت . پاي تانکر حدود پانزده نفر شهيد شده بودند . از فرط تشنگي مي رفتند آب بخورند ؛ چون در ديد دشمن بودند ، ترکش مي خوردند و همان پاي تانکر مي افتادند و شهيد مي شدند . بقيه از فشار تشنگي اصلا ً فکرشان کار نمي کرد . انگار فقط تانکر آب را مي ديدند و جنازه هاي افتاده کنار تانکر و جوي آب و خوني را که از زير تانکر به پايين شيار راه افتاده بود ، نمي ديدند . فقط مي خواستند به تانکر آب برسند . آنان به سرعت خودشان را مي‌رساندند آنجا ؛ دهانشان که نزديک آب مي رسيد ، تير مي خورد به سرشان يا گردنشان ، و مي افتادند کنار تانکر ...
ناگهان عقب نشيني شد . در عقب نشيني ديگر هرکس هر طور مي توانست ، مي بايست خود را بيرون مي برد . من با گروهي از بچه ها سوار يک نفربر شدم . هر کس دست بلند کرده و خود را به نحوي چسبانده بود که نيفتد . يک نفر چسبيده بود به پاي من . همه همديگر را گرفته بوديم که نيفتيم . هر کس مي افتاد ديگر نجاتي در کار نبود . ناگهان رزمنده اي که پاي مرا چسبيده بود ، تير خورد و پرت شد پايين توي گرد و خاک ها ، و ديگر نديدمش . هر کس مي افتاد ، مي رفت زير تانک .  تير از بدنش بيرون آمده و خورده بود به ته پوتين من و رفته بود در پاشنه پايم . البته آن موقع متوجه نشدم . يک موتور سوار رسيد و به راننده نفربر اشاره کرد که آن طرفي که  دارد مي رود ، تانک هاي عراقي هستند . ما تانک ها را که از روبرو مي آمدند  ديده بوديم ؛ ولي فکر مي کرديم تانک هاي خودي هستند .
 

 

(یادداشت از سالار شفق)

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]