نقد کتاب سه دیدار

مقاله ای که در پی می خوانید نقدی است بر کتاب «سه دیدار» نوشته آقای نادر ابراهیمی که درباره زندگی امام خمینی و در قالب داستان به رشته تحریر درآمده است. این کتاب در سالجاری از طرف حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی و بدون هیچگونه هماهنگی با مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی منتشر شده است. حال آنکه برابر "قانون نحوه حفظ آثار و یاد حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه " مصوب روز چهاردهم آبانماه یکهزار و سیصد و شصت و هشت مجلس شورای اسلامی که در تاریخ 14/8/1368 به تایید شورای نگهبان رسیده و در تاریخ 27/8/1368 به کلیه وزارتخانه ها، سازمانها، مؤسسات دولتی، نهادهای انقلاب اسلامی و استانداریهای سراسر کشور ابلاغ گردیده است.

چاپ و انتشار زندگینامه و آثار و گفتار حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه از سوی اشخاص حقیقی و حقوقی و شرکتها و مؤسسات دولتی و غیر دولتی بدون تایید صحت مطالب توسط مؤسسه نشر آثار امام خمینی ممنوع است و اشخاص و مؤسسات مذکور موظفند قبلا به مصادر تایید شده توسط مؤسسه استناد نموده یا تاییدیه لازم را از این مرکز دریافت و به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ارائه نمایند.

منتقدان ادبیات داستانی معمولا عطف به تسلطی که بر کلیه عناصر و سازه های داستانی دارند، با دیدی موشکافانه در آثار مختلف نویسندگان غور می کنند و چرایی کارها را مشخص می کنند و گاه با زبان تند و خرده گیرانه و گاه با بیانی لطیف و نرم دیدگاههای خود رامطرح می سازند. به همین لحاظ عملکرد آنها از حساسیت ویژه ای برخوردار است; مخصوصا زمانی که با داستان زندگی رهبر کبیر انقلاب حضرت آیت الله العظمی خمینی (ره) که در بستر پیچیده زمان با اندیشه نویسنده ای کهنه کار درهم می آمیزند، مواجه می شوند.

تعلقات مذهبی، ملی و عقیدتی مردم از جمله موارد دیگری است که بر حساسیت کار افزوده است. از این رو هر منتقدی به محض مواجه شدن با چنین اثری، سنگینی کار را بر دوش ناتوان خود احساس می کند و این نه به خاطر داستان بلکه تنها و تنها به خاطر شخصیت روحانی و والایی رهبر انقلاب است. به همین دلیل لازم است ابتدا به جای تحلیلی ساختارگرایانه، کتاب از جنبه محتوایی و عقیدتی بررسی گردد و نقاط ضعف عدیده ای را که برخلاف باورهای مردم و حقیقت محض است نمایان و درشت نمایی شود. در پی آن چالش ها، ساختار روایی، آرایش صحنه ها کاربست لغات به بوته نقد گذاشته می شود.

"سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد" نوشته نادر ابراهیمی 253 صفحه دارد و دارای ده بخش است. بخش اول حالتی توصیفی دارد و در قالب داستانی نمی گنجد. سخن از ورود مردی است که از دریا برآمده و یک راست به منزل راوی می آید و در پی آن مریدی راوی مشخص و تعریف و تمجیدهای از خود مطرح می گردد.

در بخش دوم، داستان به دوران نوجوانی امام برمی گردد و در آنجا شخصیت هایی چون صاحبه بانو عمه امام، و حاج آقا مرتضی برادر امام. . . مطرح می گردند.

سومین بخش به دیدار سوم مربوط می شود. در آن جا حضرت امام در دوران جوانی به سر می برند و با مدرس آشنا می گردند. بخش های بعدی به ترتیب دنباله این سه دیدار یا سه بخش هستند. یعنی بخش چهارم دنباله بخش اول، بخش پنجم دنباله بخش دوم و. . . و به همین ترتیب بخش هفتم دنباله بخش چهارم و تا آخر است. نویسنده در آخرین بخش دیدارها را در هم می آمیزد.

داستان "سه دیدار" از نوع تاریخی است. پیش از این نادر ابراهیمی داستان های " مردی در تبعید ابدی" و "بر جاده های آبی سرخ" را نوشته است. این دو داستان هم دارای مضمون تاریخی است و شرح حال ملاصدرای شیرازی و میرمهنای دغابی را مطرح می سازد. این گونه داستان ها که بر پایه زندگی شخصیت های سیاسی و فرهنگی نوشته می شوند دارای ویژگی های خاص اند، به گونه ای که گاه بزرگترین داستان نویسان که از نقش شخصیت و ضرورت عنصر حقیقت مانندی در داستان مطلع هستند اقدام به خلق داستان های ضعیف و کم بنیه می کنند. واضح است که طرح این گونه داستان ها نباید به دور از حقیقت باشد، مخصوصا طرح زندگی شخصیت های معاصر، نویسنده را راستای خلق چنین آثاری می تواند گه گاه برای بیان حقایق از قوه تخیلی خود استفاده نماید و با صحنه پردازی و بردن حوادث حقیقی در بستر ماجراهای تخیلی شخصیت های خود را مطرح می سازد. در ضمن این گونه داستان ها نباید قالب و ساختار داستانی خود را از دست بدهند و بیشتر به روایتی - تاریخی شبیه شوند. متاسفانه در این داستان در هر دو مورد مسامحه دیده می شود. تسامح نویسنده مخصوصا در بحثهای عقیدتی بین مراد و مرید و آن شخص منکر باعث شده تا لط مات جبران ناپذیری بر پیکره داستان وارد آید. اگر چنین اشتباهاتی در توصیف شخصیت های دیگری صورت می پذیرفت جای چشم پوشی داشت اما زمانی که شخصیت والای رهبر کبیر انقلاب اسلامی قرار است ترسیم شود، خطایی از این دست قابل بخشش نیست. در حقیقت این داستان بن مایه اندیشه نهفته نویسنده است حسب حال امام و اندیشه ایشان نیست. بحث های عقیدتی (که غالب صحبت ها پیرامون نقطه نظرات منکران است تا خداباوران) ، شخصیت پردازی نادرست، لحن انتخاب شده برای افراد و نگارش جملات ایهام دار، مبهم و ظریف از جمله مواردی هستند که در مقاله حاضر به دقت بررسی شده است و از نواقص کتاب به حساب می آیند.

در دیدار اول، داستان به دلیل مطرح شدن عقاید ایدئولوژی از قالب اصلی خود دور می شود. در این بخش به جز صفحات اول، داستان فاقد صحنه پردازی و حضور عناصر اصلی از جمله حالت تعلیق، کشمکش های بیرونی، نقطه اوج . . . است و بیشتر مکالمه و گفتو گوهای طولانی و تکراری در آن گنجانده شده است. جملات این بخش پیچیده و گاه ایهام دار طراحی شده اند که خبر از تسلط نویسنده در این زمینه دارد، اما این مسئله باعث نمی شود تا مسامحات نویسنده که در پشت این جملات پنهان شده اند ارزیابی نشوند. نویسنده قصد دارد در این باب مجلدات دیگری را به چاپ رساند. در حقیقت "سه دیدار" اولین جلد این مجموعه محسوب می شود. امید است نویسنده در پاسخ گویی به موارد ذکر شده، کامل نبودن مطالب را بهانه نکند.

از صفحه 145 کتاب، مرد منکر و نه معترض سؤالات بی شماری را مطرح می سازد. غالب این سؤالات در ارتباط با مبدا، فلسفه خلقت و مباحث عقیدتی است. این سؤالات تا شش صفحه پشت سر هم مطرح می شوند. خوشبختانه علما و بزرگان دینی درباره این سؤالات ساده و پیش پا افتاده جواب های منطقی و کاملی داده اند. طولانی بودن سؤالات نمی تواند ذهن خوانندگان خداباور و عارف را مخدوش نماید. اما جواب های کوتاه و حتی سکوت مراد می تواند دلیلی بر توجه و عنایت خاص راوی داستان و. . . به این موضوعات باشد. به طور مثال پس از طرح چنین سوالاتی مراد در ابتدا هیچ نمی گوید و بعدا ذکر می کند که من برای پاسخ گویی به این سؤالات نیامده ام:

"ای پیر! چرا خداوند، انسان را در جهل آفرید؟ای پیر. . .ای پیر! خاموشی، انگار که ژرفای ابدیت داشت . . . ما سه مرد می رفتیم - دوشادوش، بی آنکه دیگر کلمه یی بیفزایم" (ص 150)

آن پیر که مراد راوی است در صفحه 152 در جواب چنین می گویند:

"ای دوست! در وهله ی نخست، به خاطر خویش بسپار که من برای اثبات آنکس که بی نیاز از اثبات است نیامده ام تا از پی آنکه این وظیفه را به انجام رساندم بگویم که چرا خداباوران به عذاب کشیدن انسان رضا داده اند. . . من ای خوب انکار کننده ی جوان! هرگز ادعا نکرده ام که علم مطلقم و مخزن اسرارم و کاشف رازهای نهان و آشکارم و جمیع پرسش هایی از این دست را که پیش می کشی، پاسخم! ! ! " (ص 152)

"باز می گویم ای دوست دریا گم کرده ی من! من برای اثبات خدا و اثبات اعتبار راه خدا باوران نیامده ام زیرا در روزگار من، نیاز به این اثبات انسان که تو مدعی هستی، از اساس، احساس نمی شود. " (ص 153)

اولا وقتی از پیر و مراد صحبت می شد گفتن این جمله که من عالم نیستم و مخزن اسرار و کاشف رازهای نهان نیستم نه درست است نه جایز، چراکه مراد برای پاسخ گویی به این قبیل سؤالات آمده. کلام او حجت است. او آمده است که در این باره بحث کند اگر چنین سخنانی از زبان فرد شکاک مطرح می شد باز ایرادی نبود. سؤالات بسیار ساده و پیش پا افتاده هستند چگونه می شود یک مرد خدا قادر به پاسخ گویی سؤالات نباشد و از آن طفره برود.

یکبار حضرت علی (ع) در جنگی مواجه با فردی می شوند که نسبت به راز خلقت و مبدا به شک افتاده است. ایشان به میدان جنگ نمی روند و به سوالاتی که آن مرد را طرح کرده می پردازند. یاران امام می گویند امام حال وقت جنگ است. امام در جواب آنها می فرمایند ما برای اثبات همین مباحث جنگ می کنیم. پس باید به سؤالات این مرد جواب دهم.

طرح چنین سوالاتی و مطرح کردن این مسئله که مراد برای اثبات خدا نیامده ست حکایت از آن دارد که نویسنده به درستی امام را درک نکرده اند و کوچک ترین اطلاعی که حضرت امام برای گورباچف فرستادند دلیل بر این مدعاست که ایشان خدا و حضور حق در سرلوحه کارها را مهم ترین اصل می دانند. پیام امام در شرایطی فرستاده شد که جهان در بحران سیاسی به سر می برد. کمونیسم در حال فروپاشی بود. امام در پیام خود به مسئله مبدا و معاد اشاره می کنند و حتی به گورباچف پیشنهاد می کنند که عده ای را به ایران اعزام کند تا با اسلام ناب محمدی آشنا شوند و او را برحذر می دارند از رفتن به سوی سرمایه داری غرب. در صورتی که در این داستان آن پیر مدام می گوید: نمی دانم. . . نمی دانم. . . نمی دانم. (ص 179)

در این بخش نوعی کلافکی احساس می شود. آن هم برای چنین سؤالات ساده و غیر ارزشمندی!

در اوایل انقلاب گروههای سیاسی چپ مدار درگیر طرح چنین مباحثی بودند. برخی از آنها بر این باور بودند که هم اکنون زمان پردازش به موضوع خداوند و اثبات ایشان نیست و باید از این مبحث گذشت و به فکر مسائل سیاسی بود. در داستان، در پس کلمات رد و بدل شده بین پیر و مرد منکر به این مسئله اشاره می شود داستان می خواهد بگوید که در دنیایی که فقر، جنگ، زلزله . . . وجود دارد نباید به بحث درباره اثبات وجود خدا پرداخت.

در حقیقت نزدیک شدن دو مکتب اسلام و کمونیسم مدنظر است و درشت نمایی شده. متاسفانه، این پیام ها از زبان پیر ذکر شده است و این بزرگترین ایراد به اثر است.

"باز می گویم که من برای اثبات خدا نیامده ام، خدا نیز بی نیاز به اثبات است و عدم اثبات خدا هم علت سیه بختی انسان نیست. . . ما به سادگی می گوییم خدا هست، زیرا خوب است که باشد! ! ! " (ص 173)

ایشان می گوید خدا خوب است که باشد در همین حد چرا که باعث می شود تا "در پناه او خوب بودن را تجربه کنیم. در این حال یقین بدان که دیگر رو به توحش و خشونت و دنائت نخواهیم برد. " (ص 173)

از نظر مراد قبول خداوند در همین حد که هست کافی است! ! در صورتی که این سخنان هیچ گاه از زبان رهبر کبیر انقلاب خارج نشد. ایشان ممکن است در برخی از جلسات سخنرانی درباره مباحث سیاسی صحبت کرده باشند اما آثار ارزشمند ایشان دلیل بر این گواه است که ایشان برای طرح و پاسخ گویی به مباحث مبدا و معاد. . . آمده اند و هدفشان در اصل خداوند بوده است. چرا که ایشان در طول زندگی همیشه حضور خداوند متعال را احساس و د راین باره صحبت می کردند.

"خدا، خرمشهر را آزاد کرد"

"اگر رجایی و باهنر نیستند خدا هست"

پس وجود خداوند تنها برای خوب بودن نیست، بلکه لازمه تمام ابعاد وجودی زندگی است.

همان طور که قبلا گفته شد این سخنان از زبان راوی مطرح نشده و تمامی از طرف آن پیر خدا باور است. ایشان در جایی از کتاب در جواب مرد منکر که می گوید "آری. . . من هنوز و همچنان در خط انکارم نه اعتراض" (ص 155) می فرمایند : "بسیار خوب است در این خط بودن. ما می پذیریم و خشنود می شویم که شما از منکران باشید اما از آنچه خدای ما کرده است دیگر نباشید و به اعتراض نسبت به آنها برنخیزید. آن گاه می گوییم: ما که نا موجود بی وجودی به نام خداوند را که به اعتقاد تو وهم خالص است می پرستیم" (ص 155)

آیا واقعا چنین سخنانی از آن پیر تا به حال در جایی شنیده ایم! در صورتی که تمامی حرکتهای یک پیر و مراد و واقعی تحت الشعاع خداوند است - به عنوان انجام وظیفه و تکلیفی که حق متعال از او خواسته است. مراد، خداوند را این گونه توصیف می کند؟

"نا موجودی بی وجودی به نام خداوند". آیا مراد خداوند را این گونه شناخته است؟ در چند سطر پائین تر در توصیف خداوند تاکید زیادی بر واژه وهم شده است. به نظر می رسد قصد القا این مسئله وجود دارد. مراتب درک حقیقت عبارتند از: وهم، خلق، علم و یقین. آیا می توان خداوند را نعوذبالله وهم خالص، وهم مقدس، وهم مطلق معرفی کرد.

"در راه وصول به چنین اعتقادی; مدد می جوییم از همان وهم خالص و توکل می کنیم به آن. پس ما را وهم خالص که شاید بتوانی آن را وهم مقدس، وهم مطلق و وهم کامل نیز بنامی مدد خواهد کرد تا جهان نیکی بسازیم" (ص 155)

و باز تاکید می کنیم که چنین سخنانی بر زبان یک مراد یک پیر یک فرد با ایمان جاری نمی شود. چرا که اگر کسی خداوند را وهم مقدس بنامد دیگر فرد با ایمانی یست بلکه کافر است.

در داستان تاریخی همان طور که گفته شد حقیقت مانندی شرط اساسی است. آیا جایز است ایده ها و نقطه نظرات شخصی در کلام افرادی با هویت مشخص قرار گیرد و از زبان او بیان شود. کسی که همیشه به فکر خداوند است و کسی که سوره حمد را به زیبایی هرچه تمام تر تفسیر کرده نمی تواند چنین باشد پیر در جای دیگری می گوید: "پس ای برادر آواره روح من! ! بدان خدا هست، فقط به این دلیل که بودنش خوب است" (ص 166)

جمله به طور غیر مستقیم، می تواند دلیلی بر رد خداوند باشد. فقط به این دلیل که بودنش خوب است خداوند وجود ندارد.

در دیدار اول مسامحات دیگری هم دیده شده است که به اختیار به آنها می پردازیم. در صفحه 57 عنوان فصل چنین آمده است "پیر من، چه برای گفتن دارد؟ " معمولا وقتی فردی در موضع بالاتری است می گوید چه برای گفتن دارد. این جمله از زبان مرید بیرون آمده است. مرید در حدی نیست که از مراد بپرسد چه برای گفتن دارد؟ در این جا باید حالت تواضع برای مریدی که صاحب گوش و صاحب شنیدن است در نظر گرفته می شد. این پرسش از موضع بالاتری باید سؤال شود. مثلا مراد از مرید بپرسد چه برای گفتن داری. بهتر بود نویسنده از جمله دیگری استفاده می کرد.

در صفحه 18 کتاب آمده است:

"مراد بالا بلند آتش در چشم. . . مرا نگریست - مدتها - و آنگاه گفت: نه. . . یک مرید تنها در جهانی چنین پر ازدحام، دلیل حقارت مراد است و نرسیدن به پای آن قله یی که هدف ماست" من هیچمرید نمی خواهم یا امتی را می طلبم، یک امت تمام را. . . "

چنین چیزی ممکن نیست. مراد از داشتن یک مرید هیچ گاه احساس حقارت نخواهد کرد. این انسان ها هستند که پشت سر مراد هستند. مراد احساس کمبودی نمی کند. در سوره سباء آیه 46 آمده است: "بگو شما را به یک چیز اندرز می دهم دو دو و یک یک برای خدا قیام کنید. "

برای قیام نیازی به یک امت نیست. یک تنه هم می توان قیام کرد.

او اشباع از خصایص نیکو و مثبت است. او راه خدا را می رود حتی اگر تنها باشد یا یک مرید داشته باشد; که همان قیام به حق است. او از چیزی نمی ترسد. چه دیگران بیایند او را حمایت کنند و چه نکنند. شناخت او، تبعیت از او وظیفه مردم است. چنان که در سال 1342 حرکت امام و مبارزه ایشان برای احقاق حق همین گونه بود. ایشان تنها پیش رفتند و این مردم بودند که به دنبالشان روان شدند و قیام 15 خرداد پی ریزی شد. نویسنده از فلسفه مراد و مریدی اطلاع کافی نداشته است. در همان صفحه 18 بحث قناعت به میان می آید. در این جا کاملا مشخص نیست قناعت در دو زمینه مادی و معنوی معمولا مطرح می شود. قناعت معنوی عمل پسندیده ای نیست چرا که سیر معنوی حد و مرتبه ای ندارد. نویسنده به طور اجمالی قناعت در عبارت و غیره را مطرح کرده است. اما در قناعت مادی سخن ایشان مبهم است. نویسنده معتقد است خداوند طبیعت را آفریده پس نباید در آنچه خداوند آفریده قناعت کرد. قناعت مادی به دو گونه است فردی و اجتماعی. قناعت مادی برای فرد امر پسندیده ای است. هر فرد باید در این راستا قناعت کند.

حضرت علی (ع) نمونه بارز این مسئله هستند. ایشان همیشه درباره خود و خانواده خود در مادیات قناعت می کردند اما وقتی صحبت از جامعه مطرح می شد ایشان برای رشد اقتصادی جامعه برنامه ریزی می کردند تا سطح زندگی مردم ارتقاء یابد. در طول 25 سالی که ایشان سکوت کردند ما شاهد این دو نوع عملکرد ازایشان بودیم. برای خود قناعت جایز بود برای مردم جایز نبود، چاه هایی که ایشان می کندند همه برای مردم بود. ایشان چاه هایی کندند و تمام خدماتی را که انجام دادند نه برای خود بلکه برای مردم و امت مسلمان کردند.

در صفحه 61 مراد از آینده می گوید. در توصیف آینده مراد از کلماتی چون درخشش، آتشدان، آتش ها که همگی سمبل و نمادی از آئین زرتشت هستند استفاده شده است. سؤال می شود آیا استفاده از این کلمات در ترسیم آینده بشر آئین زرتشت بوده یا خبر. مرید می پرسد:

"آری. . . احساس کردم. . . حال بار دیگر رخصت می دهی که بپرسم: کی به کجا خواهیم رسید؟ "

مرید می گوید: "نه چندان دیر که روان ما پیر شود - به شرط آنکه فریاد ما به گوش مردم سراسر این مرز و بوم و آنگاه سراسر جهان برسد و پژواک آن به وسعت تمامی ذرات آینده ی انسان باشد - به جمیع نقاط روشنی خواهیم رسید که در قفای انسان مانده است و انسان از کنار آنها گذشته است و درخشش آنها را ندیده است; به جمیع آتشدان هایی که خداوند در درون آنها، به حرمت آدمی، هنوز هم، آتش ها را زنده نگه داشته است. "

در فصل هفتم آمده است: "در محضر آن پیر به ظاهر فرازمان. . . " (صفحه 143)

منظور از به ظاهر چیست؟ آیا پیر واقعا فرازمان نبوده است؟ !

همچنین در صفحه 147 در سوالاتی که منکر خداوند پرسیده است برای عملکرد یهودیان و تهاجم آنها به دیگران دلیل آورده شده. قبلا خود یهودیان برای اثبات خود و محق نشان دادن رفتار خود این دلیل را آورده بودند.

"چرا یهودیان سیه روزگار - به آوارگی ابدی دچار آمدند و آن زمان که خواستند - به اراده از آن آوارگی پر عذاب نجات یابند، راهی جز تهاجم بی رحمانه به حقوق دیگران، برای شان باز نبود؟ " (ص 147)

در دیدار دوم و سوم که مربوط می شود به دوران نوجوانی و جوانی امام باز داستان خالی از عیب نیست. به طور مثال توصیفی که یکی از شخصیتهای منفی از صاحبه بانو می کند جالب نیست به گونه ای که اشاره و طرح آن نیز جایز نمی باشد (ص 81) در داستان به کرات صفات بد کینه، بد پیله، یک دنده تاکید شده است. این صفات درباره نزدیکان آن پیر بسیار استفاده شده است:

در وصف صاحبه بانو: مثل مردها جسور و بی پرواست و بدکینه و رام نشدنی (ص 81) " می بخشید، جسارت است اما پدر بزرگ و پدرتان هم همین طور بودند. یک دنده و بدپیله" (96)

"خان! بدان که سید مصطفی (پد رامام) ، واقعا سرجنگ دارد. . . بد پیله ام و بدکینه" (ص 77)

در دیدار دوم برادر امام از پدرشان صحبت می کند و توضیح می دهد که پدرشان امیرخان می شود و مردم به کمک او نمی آیند. پدر امام از پیشوایی دینی خمین کناره گیری می کنند. بعد از طرح چنین مسئله ای، طوری وانمود می شود که پدر امام کار اشتباهی کرده اند و باید از مردم حلالیت بطلبند. در صورتی که پدر امام با این کارشان قصد داشتند مردم را بیدار کنند و تکانی به آنها بدهند. آوردن چنین جمله ای جایز نبوده است.

"آخر چطور پدر، این مسائل آسان را حل نکرد، و به جبران اشتباهش برنخاست و از مردم حلالی نطلبید و در مقابلشان احساس کوچکی نکرد؟ "

نویسنده بعد از این جمله توضیح می دهد اما اصولا طرح چنین جمله ای زیبا نیست. در صفحه 218 تا 220 لحنی که انتخاب شده برای حضرت امام درست نبوده است. و مطرح کردن صدای مادربزرگ حضرت امام و طرح مباحث احکام در این راستا لازم نبوده است.

عدم توجه نویسنده به عناصر اصلی داستان چون فضاسازی، حادثه، حالت تعلیق، کشمکش، نقطه اوج باعث شده تا داستان آن چنان در خواننده شور نیافریند و او را از خود بی خود نکند. نویسنده با توجه به امکاناتی که در اختیار داشته چون سفر به خمین از فضاسازی تا آن جا که می تواسنته اجتناب کرده است. بیشتر داستان به صورت گفت و گو مطرح می شود. شرح حوادث گذشته و ماجرای به شهادت رسیدن پدر امام و غیره همگی از طریق گفت و گو است. به همین دلیل طرح تمام مسائل از طریق بیان ضربه مهلکی به داستان وارد کرده است.

تغییر پشت سر هم صحنه ها در یک صفحه عامل دیگری است که موجب زیان شده است. در تغییر صحنه ها آن چنان افراط شده است که این قضیه را در ذهن تداعی می کند که اواخر داستان نویسنده پس از گفتن تمام حرف های خود و طرح سؤالات، قصد سرهم بندی و به پایان بردن سریع داستان را دارد. نویسنده همچنین از عنصر کشمکش به خوبی استفاده نکرده است. تنها کشمکشی که بسیار درشت نمایی شده است، برخورد امام با عبدالله یکی از دوستان دوران نوجوانی ایشان است. کشمکشهای دیگر چون درگیری پدر امام با خان، درگیری مدرس با رضا شاه. . . به دلیل شیوه غلط گفتار آن چنان قوی و استوار نیست و حالت تعلیق در ذهن خواننده ایجاد نمی کند. حالت تعلیق تنها در یک مورد و در زمانی است که امام با عبدالله درگیر می شوند. در آنجا هم این حالت آن قدر افراط شده است که خواننده را نه تنها به هیجان نمی رساند بلکه کلافه و خسته می کند (حالت تعلیق از صفحه 30 شروع می شود و تا صفحه 37 ادامه می یابد) .

در دیدار اول نویسنده از زاویه دید اول شخص استفاده کرده است تا از آن طریق مکنونات ذهنی خود را بهتر مطرح سازد. در بخش دوم یعنی دیدار دوم و بعد از آن دیدار سوم زاویه دید تغییر می کند و به سوم شخص مفرد از نوع دانای کل مبدل می گردد.

بزرگ ترین ایراد نویسنده در امر داستان نویسی آن است که نمی تواند مضمون و ایده های خود را در بستر حوادث قرار دهد. کلمات و جملات همیشه در سطح قرار دارند و در بطن داستان مطرح نمی شوند. در حقیقت نویسنده قادر نیست تا نظرات خود را در داستان حل کند به گونه ی که باورپذیرتر باشد. به همین دلیل جملاتی که شخصیت ها ادا می کنند غالبا شعارگونه است. به طور مثال در صفحه 40 کتاب در جایی که ماجرای مدرس و رستم و سهراب با هم قیاس می شود. نویسنده ردپای خود را به جا گذاشته است و خواننده حضور او را در داستان احساس می کند. این مشکل بزرگ در تمام آثار نویسنده مخصوصا در چند داستان تاریخی اخیر به چشم می خورد. در بعضی از قسمت ها نویسنده از قالب داستانی دور شده و به تاریخ نزدیک شده است.

هنگامی که راوی به شرح حوادث تاریخی و واقعی می پردازد چنین حالتی ایجاد می شود. مثل آن که تاریخ روایت می شود. (نمونه های آن صفحات 40، 120 است)

البته باید به این نکته اذعان داشت که نویسنده قدرت احضار کلمات را برای بیان مقصود دارد. او در گزینش واژه ها و احاطه بر ساختار نحوی چیرگی دارد. اما در به کارگیری واژه ها پرهیز هنرمندانه از خود نشان نداده است. در ارتباط با ساختمان و اسکلت بندی اصلی نیز می توان به اثر ایرادی گرفت. اصولا نویسنده برای شخصیت پردازی باید از روش های مختلفی استفاده کند در حالی که در این داستان تنها عنصر گفت و گو مورد استفاده قرار گرفته است و باعث شده تا داستان سیر قهقرایی خود را طی کند.

نوشته شده توسط کامران پارسی نژاد

اضافه کردن نظر

لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
با تشکر


کد امنیتی
تازه سازی