در آستانه تازه شدن - ۱۰۰ رباعی از شاعران معاصر

** «اقبال به شعر کوتاه در دهه هشتاد به نحو محسوسی بالا گرفته و دلایل مختلفی می‌توان برای تحلیل این واقعه ادبی اقامه کرد که از جمله آن‌ها، کم‌حوصلگی شاعران و مخاطبان و بی‌رونقی بازار شعر (به طور عام)، شتاب‌زدگی و کمبود فرصت انسان امروز برای زیستن و اندیشیدن و هم‌ساز شدن او با ابزارهای نوین ارتباطی است... خیز دوباره رباعی (در اواسط دهه هفتاد) ربط چندانی به فراگیری اینترنت و پیامک ندارد، اما نقش این قبیل ابزارها را در رواج عمومی رباعی نمی‌توان نادیده گرفت...»

** متن بالا بخشی بود از یادداشت آغازین جناب «سیدعلی میرافضلی» بر کتاب ارزشمند «در آستانه تازه شدن» که انتخاب یکصد رباعی از شصت رباعی‌سرای امروز است. البته عادت بر این نبوده که از مقدمه یک کتاب برای معرفی آن استفاده کنیم اما مقدمه گران‌مایه گردآورنده این کتاب به گونه‌ای است که هرآنچه حرف زدنی را، زده؛ و این البته نشان از تسلط آشکار جناب آقای میرافضلی بر تاریخ رباعی و رباعی‌سرایان دارد. این مقدمه خواندنی بی‌شک برای تمامی کسانی که علاقه‌ای -ولو مختصر- به شعر دارند، توصیه کردنی است. در این مقدمه، خواننده درباره چگونگی و تاریخ پیدایش رباعی و فراز و نشیب‌های آن در ادوار شعر پارسی اطلاعات مفیدی کسب می‌کند و به صورت جدی‌تری با گرایش‌های تکنیکی و محتوایی این قالب شعری در چند دهه اخیر آشنا می‌شود.
در آستانه تازه شدن

** گرچه پیش از این، از جناب میرافضلی مجموعه‌هایی با عناوین «تقویم برگ‌های خزان»، «گنجشک ناتمام» و «تمام‌های ناتمام» توسط ناشران مختلف منتشر شده است، اما ایشان با تواضعی محسوس، در این مجموعه از سروده‌های خود چیزی نگنجانده‌اند.
به هرتقدیر، این کتاب پس از مجموعه‌های «دادخواست – ۱۰۰شعر اعتراض»، «یک بغل کاکتوس – ۱۰۰شعر طنز» و «همواره عشق – ۱۰۰شعر عاشقانه» چهارمین دفتری است که برای شناخت و معرفی بهتر شاعران معاصر، توسط نشر سپیده‌باوران منتشر شده است. چند رباعی زیر –با انتخاب کاملا تصادفی- برای مزه‌چشی تقدیم مخاطب عزیز می‌شود:

امروز، روا و ناروا مثل هم‌اند
نفرین تو و دعای ما مثل هم‌اند
فرقی بین قناری و کرکس نیست
این‌جا همه پرنده‌ها مثل هم‌اند
***
خون دهنم ریخته بر پیرهنم
بر پیرهنم ریخته رنگ سخنم
من حرف نمی‌زنم، شنیدن پیداست
از دستی که گذاشتی بر پیرهنم
***
از دشمن دیرینه شدن می‌ترسم
از دفن در این کینه شدن می‌ترسم
آن‌قدر پُر از لکه شده روحم که
از خیره به آیینه شدن می‌ترسم
***
باران: تب هر طرف ببارم دارم
دهقان: غم تا به کی بکارم دارم
درویش نگاهی به خود انداخت و گفت:
من هرچه که دارم از «ندارم» دارم

 نوشته شده توسط زهیرقدسی